تبليغاتX
راوی:بازخوانی یک روایت - روایت ششم: می خندم...
مدام در ذهنم تداعی می شود...صدایی که با آوازی بلند می خواند...شاید صدای خودم باشد...

یا صدای...

مهم نیست...اصلا مهم نیست...هیچ چیز مهم نیست...

بیش از فریاد می ماند و در یاد...کمتر به سکوت می ماند و در برهوت...

آرامم...

صدا می گوید:

از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست...

می خندم...

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 1:41  توسط سجاد صداقت  |