تبليغاتX
راوی:بازخوانی یک روایت - روایت سیزدهم: دیگر نمی خوانمت...
به خود قول دادم دیگر نخوانمت نازنین... به خود قول دادم دیگرم نبینمت نازنین... به خود قول دادم

دیگر نبوسمت نازنین... به خود قول دادم به هوش که آمدم دیگر نبویمت نازنین... به خود قول دادم

دیگر نفهممت نازنین... به خود قول دادم به حساب همه روزهایی که متهم به نفهمیدن بودم نفهممت

نازنین...

به خود که آمدم در خود و در اندیشه من و تو و آنها که ما را در من و تو و آنها غرق می پنداشتند، غرق

بودم نازنین... از شنبه به یکشنبه و از آنجا تا جمعه دویدم نازنین... من من من... تو تو تو... آنها آنها

آنها... نازنین نازنین نازنین... کاش همه روزها سه شنبه بود... نه شاید چهارشنبه بود.... کاش نبود...

کاش خدایی که هر روز در نبودنم به سان نبودنش در نخواستنم به سان نخواستنش و در نگفتنم به

سان نگفتنش بودم، بود...

قلبم می تپد... کاش همیشه "نور" خوانده بودم... "نور" "نور" "نور"... نازنین... باز هم می خوانمت هر

چند دیگر نمی خوانمت...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 18:15  توسط سجاد صداقت  |