تبليغاتX
راوی:بازخوانی یک روایت - روایت دوازدهم: از ساک تا گاوصندوق

امشب من و معین سوار تاکسی شدیم. راننده تاکسی داستان قشنگی تعریف می کرد که چند دقیقه قبل از سوار کردن ما واسش اتفاق افتاده بود. راننده می گفت دختری رو از کاراندیش سوار کرده تا شهرک گلستان برده. وقتی مقداری از مسیر رو طی می کنند دختره بر می گرده و به راننده می گه: پنج تومن می گیرم واست "..." می زنم. راننده هم گویا از همه جا بی خبر جوابش رو می ده: منم پنجاه تومن می گیرم واست گاوصندوق می زنم!!! همین...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 22:21  توسط سجاد صداقت  |