باری
چه سنگین است!
با سایه های تار
با سایه های پیش پا افتاده ی بسیار
با سایه های ساده ی سطحی؛
از عمق اقیانوس
از ارتفاع آفتاب و آسمان
گفتن!
تکلیف من با من
تکلیف من
با سایه های خویشتن
این است!
قیصر امین پور
ثانیه ها می گذرد و باید بروم...نمی دانم این فصل تازه چگونه خواهد بود...اما هر چه باشد،
با "او" خواهم بود...
................................................................
گوشی موبایل زنگ می خورد:
- سلام سجاد...باورت می شه امروز کی زنگ زد...
حرف می زنیم و حرف...دوستم از مخاطبش می گوید و من چونان همیشه از "خیر بودن" و "هر
آنچه قسمت باشد"...بی دغدغه نیستم...اما چندان دغدغه ای هم ندارم..."تهی" نیستم...
اما دلیلی نیست برای "سرشار" بودن...
"میانه" ام...میانه ای در امتداد...
- سجاد امشب تفعلی به حافظ بزن واسم..."حافظم" گیج می زنه!...
قول می دهم به محض رسیدن به خانه خواسته اش را اجابت کنم...به خانه که می آیم همین
"میانه" بودن قولم را به فراموشی می سپارد تا دمدمه های صبح...باز هم همان "میانه" بودن به
یادم می آورد که قول داده بودم...دست به دیوان "خواجه" می برم...
ناگهان "سرشار" می شوم...نه از تفعلی که برای او زده ام...حال که بیت ها را دقایقی است برایش
خوانده ام و او تشکری نموده و قصه تمام گشته است...دیوان را در دست می چرخانم و نظری به
صفحه دوم کتاب می اندازم...نوشته شده است: "شهریورماه 1385"..."سرشار" می شوم...از
یادآوری دیوان حافظ هدیه ای "او"...بار دیگر عهد می شکنم... نفرت ازتفعل زدن برای خویش را در
خود پنهان می دارم و به نیت "او" لب به فاتحه خوانی می گشایم...
"ای حافظ شیرازی، تو واقف هر رازی ..." و حافظ به صدا می آید:
"اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید/عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید..."
"سرشار" می شوم...
باید بروم...باید گذر کنم...برای "او" می نویسم...شاید رفتنش و رفتنم علاج باشد برای...
"اصلا مهم نیست" برای چه...مهم رفتن است که مدام اتفاق می افتد...
ثانیه ها می گذرد و باید بروم...نمی دانم این فصل تازه چگونه خواهد بود...اما هر چه باشد،
با "او" خواهم بود...
اگر "او" را دیدید، وصیتم را به گوشش رسانید...همان که بر جلد کتاب دیگری از برای "من" به تاریخ
زمستان 85 نوشته بود:
"...تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی،
همت کن،
و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است!"
یا علی...
در دو پست قبل عهدی را با خود شکستم و پیش از درج این پست به همان عهد بازمی گردم...
بگذریم...
یا علی...
"این قرار عاشقانه را عدد بده"...
"هفت" برای ما ایرانی ها عدد مقدسی است.از "جشن های هفت شبانه روز" گرفته تا "سفره
هفت سین". اعتقاد به اعداد پیشینه ای طولانی دارد و دیگر مصداق بارز آن نحس پنداشتن "سیزده"
است. در این مقال سعی بر آن نیست که در باب "عدد" سخن گفته که آن خود حکایتی دراز است
بلکه قصد آن است پیرامون همین "اعتقاد" یا به عبارتی "باور" صحبت شود. "اعتقاد" یا "باور" که
از آن به "ایدئولوژی" یاد می کنند.
هر "ایدئولوژی" طرحی آرمانی از جامعه دارد که پدید آوردن آن را از هواداران خود خواستار است.(۱)
"ایدئولوژی" بر آمده از فهم واقعیت،تطابق تصور با واقعیت و ارزشگذاری بر واقعیت است. در تفسیر
علم سیاست "ایدئولوژی را به مثابه نقشه برای گزینش روش و تفسیر سیاست"(۲) می دانند.
دقیقا این همان نقطه ی مورد نظر نگارنده است. هر کسی تفسیری از واقعیت دارد. زمانی "هفت"
را مقدس ترین و سیزده را نحس ترین می داند و با استفاده از ویژگی های گفته شده در بالا، باوری
از واقعیت را برای خویش سامان می دهد.
متاسفانه این مقوله در زمینه هایی چون "دین" و "سیاست" رنگ دیگری به خود می گیرد. "کلیسای
قرون وسطی" و "بر حق بودن در سیاست" ثمره های ایدئولوژی در دو زمینه پیش گفته است.
می توان گفت ایدئولوژی بیش از آنکه سودمند باشد،مضر است زیرا که آن طرح آرمانی تنها رویایی
است که پیروان آن را از "واقعیت" دور و مجبور به تغییر "واقعیت" بر اساس خوشایندهای ذهنی میکند.
مردم ما سال هاست با ایدئولوژی های خویش همراهند و این دلیل محکمی است برای فهم اینکه
گاهی "هفت" را مقدس،گاهی "سیزده" را نحس،گاهی "فردی" را بهترین و در گاهی دیگر همان "فرد"
را در تقابل با "آرمانشان" می دانند...
مصداق از این دست بسیار است و آدمی همواره درگیر ایدئولوژی های خویش...
"ببین دیازپام ده خورانده اند خلق را...دود سیگار را ببین برو بمیر...دلت به انتظار چشم هاست
عدد بده...ببین جهان چگونه کرده است راست...به باد رفت...تمام ایده ها و آرزو ز یاد رفت...
ببین احاطه کرده است عدد فکر خلق را..."(۳)
............................................................................
(۱) دانشنامه سیاسی ، داریوش آشوری
(۲) بنیادهای علم سیاست ، عبدالرحمن عالم
(۳) سه راه آذری ، محسن نامجو
فصل اول: اول تیر ماه
دعوت شده ام.مهمانی برپاست و دعوت کننده را به رسم عادت باید با هدیه ای از باب
تشکر شاد نمود. از هدیه خریدن متنفرم. اما کاری نمی شود کرد. این بار خودم تنها هستم
و دسترسی به کمکی نیست.
فصل دوم: همان اول تیرماه
بعد از کلی فشار به ذهنم می رسد کتابی هدیه دهم. هدیه دادن کتاب در وانفسای کیف،
ادکلن، شلوار، تیشرت و مجسمه شاید به چشم نیاید اما ماندگار است، با نوشتن دو بیتی
در صفحات اول.
فصل سوم: باز هم همان اول تیرماه
وارد کتاب فروشی می شوم و کتاب را می خرم. طبق عادت نگاهی هم به سایر کتاب ها
می اندازم. این کتابفروشی مجموعه ای است از کتاب های ارزشمند. ناگهان چشمانم قفل
می شود و آرزویی در ذهنم روشن.
فصل چهارم: اول تیر ماه بعد از کتابفروشی
دو کتاب ارزشمند "جورج اورول" در دستان من است. "قلعه حیوانات و "۱۹۸۴"...
فصل پنجم: اول مرداد ماه
فرصتی دست می دهد و "قلعه حیوانات" را در یک روز می خوانم...
فصل ششم: ۸ مردادماه
"۱۹۸۴" تمام می شود...در طول خواندن کتاب فهمیده ام که "وینستون" قهرمان داستان
نسبت به "حزب" در کشوری توتالیتر به نام "اقیانوسیه" دچار بدگمانی می شود و در همان
فصل اول می نویسد "مرگ بر ناظر کبیر". هر چند بعدا معلوم می شود او هفت سال زیر نظر
بوده است و مردی به نام "اوبراین" از "حزب مرکزی"(رده بالاتر از اعضای حزب در نظامی هرمی:
ناظر کبیر-حزب مرکزی-حزب-رنجبران) با او ارتباط برقرار می کند و او با اعتماد به "اوبراین" دستگیر
می شود.
فصل هفتم: ۸ مردادماه
"رفیق اوبراین" عجب موجود غریبی است...کتاب "۱۹۸۴" هم همینطور...
فصل نهم: ۸ مرداد ماه
"اوبراین" در بازجویی به "وینستون" می گوید: "دو دو تا می شود پنج تا"... "وینستون"
نمی خواهد باور کند اما "اوبراین" به او می فهماند که اگر او و "حزب" بخواهند این می شود
و باید بشود..."وینستون اسمیت" باید از روی اختیار و باور قلبی بفهمد که "دو دوتا می شود
پنج تا" و از سودای وجود "باید به ناظر کبیر عشق بورزد"...
فصل دهم: ۸ مرداد ماه
کتاب تمام می شود در حالی که "وینستون" در پایان کتاب "بر وجود خویش غالب آمده بود
و به ناظر کبیر مهر می ورزید."
فصل یازدهم: ...
...