پدرکم حجت دوباره سلام!
نمی دانم قسمت چیست که "روایت پانزدهم" این پسرک سر به هوا و غرق در "خود را به خواب
زدگی" دوباره با تو سر نجوا دارد...البته دیگر می دانی که این بار درباره انتخابات نیست که روایت این
حکایت "مثنوی هفتاد من کاغذ" است و تکرار مکررات...پس بگذریم.
غرض از مزاحمت نامه ات بود خطاب به محمود (همان دکتر احمدی نژاد خودمان):
سندي بدون سلام خطاب به رئيس جمهور اسلامي ايران
عجب زیبا نوشته ای... داغی که بر آرمانت نشسته است را می گویم...دغدغه ات مانند سایرین
همفکران برای رهایی از این گرفتاری... عجب این "مرغ یک پای محمود" که فوق العاده هم "دهن
کج" است "چیز" جالبی است...شما هم که عاشق "چیز"ها...
اما برادرم!
این همان "محمود"ی است که "حکایتت با او چیز دیگری بوده است"،این همان "محمود"ی است که
"روزهای آرمانیت از سوم تیرماه ۸۴" را رقم زده است، این همان "محمود"ی است که سنگ محک
"فرق اصولگرایان و اصلاح طلبان" است، این همان "محمود"ی است که "عشق است"!!،این همان
"محمود"ی است که پس از آن همه تعریف و تمجید و بت سازی امروز مخاطبش می کنی و فریاد
بر می آوری که "ما يعني جماعت اصولگرا، چهره ها را در آيينه زلال آرمانهايم مي جوييم"
نه "آنان (که) همه آرمان هاي خود را در چهره ها مي جويند"( این آنان همان اصلاح طلبانند!!!)،
این همان "محمود"ی است که همه او را می شناختیم با همین و همان خصوصیات...مگر چه
چیز عوض شده است برادر؟؟!!
محبی پور جان!
گویا بد درد کشیده ای که این درد را هم "نوشته ای برای خویش" بر صفحه ی مجازی رانده ای...
نگو "اصلا مهم نیست" که اطمینان دارم و داری که تو ایستاده ای بر سر آرمانهایت...اما برادر تو
بهتر از من می دانی که آرمان ها یا نباید مصداقی شود(که در نامه ات بسیار بر آن پای فشرده ای)
یا اگر شدند باید "چشم اسفندیار"ها را هم تحمل نمود...
برادر!
سخن را کوتاه کنم که باز می گویی "روده درازی"...اما برادر ما همه از علاقه محمود به "حلقه ارومیه"
و به خصوص "اسفندیار جان"، مانند شما و خیلی های دیگر خبر داریم و تو و مابقی اگر بگویید نمی
دانستید گویا گناهی بر سر آرمانتان(بر طبق نامه ات) مرتکب شده اید...
حجت!
من بی خیال اسفندیار خوابم برده است...تو هم گویا با نامه ات ثابت کرده ای که نمی توانی
بخوابی...حتی نمی خواهی این بار را بر دوش بکشی و نامه را "کفایت"نامه می خوانی...پس حالا
که دغدغه آرمانت را داری "از دلی سوخته با اخگر عشق" به جای "هیهات" و "برائت" در زمانه ای
که "اهل سیاست منطق حکمت"(۱) که هیچ حکایت آرمان شما را و چشم های سیرت بینتان را هم
نمی دانند، آسوده از "زخم زبان ها" "خود را به خواب بزن"...
شب بخیر،آقای "اصلا مهم نیست"...
.......................................................................
(۱)چرا اهل سیاست منطق حکمت نمی دانند / خدایا بار دیگر بعثتی بخشا شبان ها را ، شعر زخم زبان ها ،
علیرضا قزوه
به همه چیز بنگرم. قرار بود این جایگاه محلی برای تسکین خاطر من در سیاست باشد و شخصی
نشود. قرار بود از این پس اگر عزیزانی که برایم ارزش دارند دست به قلم بردند و چیزی نوشتند که
بر نمی تابیدمشان، پاسخ را در دل نگاه دارم. قرار بود...
بسیار قرار با خود داشته ام اما... زمانه نمی گذارد بر سر قرار هایم باقی بمانم. مرا مدام با خود
می برد و از خود بی خود می کند. پس بار دیگر فارغ از قرار ها می شوم و می گویم "بسم ا..."
.........................................................................
آن چیزی که پس از 22 خردادماه گذشت نه تنها کسی چون نگارنده را به نوشتن وا نمی دارد که
بسیار مشتاق و علاقه مند می سازد که سکوت کند و آرام نگاه و گاهی... لیکن گاهی اوقات
اتفاقاتی می افتد که این اشتیاق و علاقه از بین می رود و دوباره دست بر قلم می لغزد.
"آقای احساس خطر ! صدای آمدن گله گرگی می آید..." این تیتر کافی است برای ساعتی فکر کردن
و بعد قلم در دست گرفتن. تیتری که با مطلبی از برادرم "حجت محبی پور" مزین می شود. هر چند
قصد نگارنده از نوشتن این سطور نه این تیتر و مطلب است، نه "نيشخند و تلخند از دل و دماغ
رفتهي سجاد صداقت و دانيال افتخاري" و نه حتی "جنگ" (چه لفظی، چه نوشتاری و چه "اس ام
اسی") بر سر آنچه در انتخابات گذشته است. قصد نگارنده تنها و تنها یک چیز است از بازگویی این
روایت: "حکایت اتصالی فیوز و بمب لاری"...
.........................................................................
چه راحت خرداد 64 را به بازی می گیریم... چند ساله بوده ای نازنینم؟!... من هنوز به دنیا نیامده ام...
دلت قرص بود و قرص ماند... چرا از همان اول بازی به قانون "فرار به جلو" متمسک شده ای؟
"میزان حال فعلی است". مگر همین را نمی گفتی؟ اندکی ترمز برادر امروز خرداد 88 بود... بیخیال 64
لطفا...
****
مهربانا! چرا قاعده بر هم زن شده ای؟ به قول تو این رسم "آقای احساس خطر" است و "لشکر سبز
13 میلیونی"... تو چرا هنوز هیچ نشده است فقط صدای رادیو فردا در گوشت وز وز می کند... چرا
صدای آن پیرمرد مو سپید بر بالای جنازه "ندا" که فریاد می زد "بمون!بمون!" وز وز که هیچ گوشت
را پاره پاره نمی کند... صبر کن نگو این کار آشوبگران است با من تا پایان بیا که من تا پایان با تو
مانده ام...
****
چرا اینقدر به هم ریخته ای نازنینم... "حزب ا..." کیست؟؟ برایم تعریفی از آن ارائه فرما. این "حزب ا.."
که می ترسد کیست؟؟ این حزب ا... که به قول خودت از نیش تا بنا گوش باز و قاه قاه و رزم بی وقفه
سی ان ان و بی بی سی و voa می ترسد گویا "حزب الله همیشه غالب و پیروز است" قرآن را فراموش
کرده است؟؟ یا "حزب ا..." نام مستعار است برای گروهی؟؟
****
پدرکم! چه شده است که صدای بچه های کوچه و بازار قابل شنیدن نیست که ایرانی حرف می زنند
ولی صدای "بیگانگان" و "منافقان" به گوش می رسد؟ چه شده است "حماسه سازان خس و خاشاک"
دوشنبه تهران بی هیچ دردسر سازی و "نفوذ آشوبگران" به میانشان چهار ساعت از میدان امام حسین
(ع) تا میدان آزادی می آیند و هیچ اتفاقی نمی افتد اما "اغتشاشگران" به ناگاه در آزادی سر بر می
آورند؟ چه شده است که راهپیماییهای میلیونی سکوت هفته گذشته هیچ مشکلی به بار نیاورده
است و به یک باره شبها "اغتشاشگران" را نمی توان کنترل کرد؟
****
فدای مهربانیت شوم... گویا هر "الفی" که آن را "ب" بدانند در نزد شما بیگانه است و دشمن و
"جمبوجت 747"!!! ناغافل که شاید "الف" نباشدُ "ب" باشد!!! یاد "جیمبو" بخیر... بیگانه ستیز شده ایم
در مقابل کسی که سن تو کفاف نمی دهد به بودنش... اما ای کاش قدرت ستیز می شدیم و کلاه از
سر بر می داشتیم در مقابل سکوت بیست ساله اش آنجا که از زمینهای لارستان و کارگر و بازار امام
خمینی تا اردبیل و رفسنجان و... قسمت می شد... شاید هم برایم حکایت "خانه پاستور" را بگویی
که می گویی و اینجا جواب تو همان "نیشخند و تلخند" است....
****
قربان قانون گراییت شوم... که تازه معنی قانون را می فهمیم... قربان دلسوختگیت برای "قطع اس
ام اس" و ماهواره و فیلتر شدن سایتها و... قربان نگرانیت برای "حمایت اعضای شورای نگهبان از
کاندیدای منتخب"... قربان ناراحتی هایت برای اخراج نمایندگان نامزدهای کاندیداهای دیگر... قربان
اضطراب هایت برای 170 حوزه که بالای 100 درصد مردم در آن رای داده اند... قربان...
****
بزرگم! خدا را شکر آن اقدام کنندگان بر علیه امنیت ملی هم بازداشت شدند و به زودی اعترافاتشان را
خواهیم شنید... کاش "لاست" زودتر اکران شود این دغدغه ها را به کناری گذاریم...
****
"..." به قربانت... کوی دانشگاه که یادت هست؟ اگر یادت نیست هنوز در شهرمان هستند بچه هایی
که از آنجا فرار کرده اند و شب کابوس می بینند... وزیر اطلاعات می گفت آشوبگران شناسایی شده
اند... پس این بیسیم و باتوم به دستان لباس شخصی که هستند؟ فکر می کنی نابودی کوی دانشگاه
کم از مسجد لولاگر بود؟ گویا باتومی که در "..." فرو می کردند را نشنیده ای که از "آزادی" و خواهان آن
می پرسیده اند و به آن دانشجوی نابینا هم رحم نکرده اند؟ فکر می کنی چه اتفاقی افتاده است؟
نکند ما هم هاله نور دیده ایم؟
****
عزیزم... اصلا مهم نیست... هیچ چیز مهم نیست... اما یادم هست قرآن می گفت: " خدا بلند کردن
صدا را ..." بقیه اش را خودت در سوره نسا بخوان... می دانم که می خوانی...
****
صدای بچه های بچه های کربلای چهار را نمی شنوی؟ تو گوش کن!!! چرا هر کس که بر بام خانه اش
"الله اکبر" می گوید در خانه اش شکسته می شود و ادامه اش را خودت می دانی... نکند این هم
توطئه آمریکا و انگلستان است؟ مگر چه چیز نادرست است که جماعت لباس شخصی ما را در بر گرفته
است؟ صدای ضجه به گوشت نمی رسد؟ اگر نمی رسد من دو عکس برایت دارم!

نگاه کن البته اگر نگویی "اصلا مهم نیست" که "آقای احساس خطر ! صدای آمدن گله گرگی می
آید... "ت نشان داد بعضی چیزها هم مهم است.
..........................................................................
خوب من! سخن به درازا کشید... نمی دانم در این ساعات خوابی یا خود را به خواب زده ای... اما
می دانم باطنت از من سفیدتر و پاک تر است...لطفا بیدار شو!!!
****
صبح بخیر! آقای "اصلا مهم نیست"...