تبليغاتX
راوی:بازخوانی یک روایت
کاش سجاد مرده بود...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 4:53  توسط سجاد صداقت  | 

اول یا دوم راهنمایی بودم.تازه سالی از انتخاب سید می گذشت و من هم سالی از پاره کردن

پوسترهای رقیبش بزرگتر شده بودم.روزنامه خوان شده بودم و دوآتشه.بچه بودم و مسخره ام

 می کردند به جرم بهنود و شمس الواعظین خوانی.

از تابستان نشینی در شیراز نهایت استفاده را می بردم و روزانه یک یا دو و بعضی مواقع سه باردر

 روز فاصله دروازه کازرون تا سه راه برق را پیاده می پیمودم برای رسیدن به اولین روزنامه فروشی.

 نشاط می خواندم و خبرورزشی.از ب تا ن.برای دایی محمود هم هر روز سلام می خریدم.

همان روزها بود که سلام را بستند و اتفاقات کوی افتاد.

تابستان تمام شد و پنجشنبه ای به لار آمدیم و همان بعدازظهر نشاط را بستند.

چه روز سختی بود.

خیلی سخت گذشت داغی که از بسته شدن نشاط بر دلم ماند.

شرق را هم که بستند برای دومین بار دلم به خاطر روزنامه ای گرفت.

خیلی ها به من می خندند...

و وقتی شهروند امروز را توقیف کردند...

مدام قیصر به ذهنم می آمد و ...از این دست عمری...


روایت هفتم به دلیل ارتباط موضوعی متن با روایت در پست های بعدی تقدیم می گردد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 5:6  توسط سجاد صداقت  | 

مدام در ذهنم تداعی می شود...صدایی که با آوازی بلند می خواند...شاید صدای خودم باشد...

یا صدای...

مهم نیست...اصلا مهم نیست...هیچ چیز مهم نیست...

بیش از فریاد می ماند و در یاد...کمتر به سکوت می ماند و در برهوت...

آرامم...

صدا می گوید:

از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست...

می خندم...

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 1:41  توسط سجاد صداقت  |