تبليغاتX
راوی:بازخوانی یک روایت

سایه دنبالم می کند و زمین و زمان در هم می ریزد...من به سان فریادی مانده در گلو می خواهم

 صدا کنم آن آرزوهایی که ای کاش بچگی تمام نمی شد...در حسرت شعرم و شاعری پیش رو

 نیست...

از پس خط خط روزنامه ای که برای واژه واژه اش پولی بدهکارم و آبرویی،به دنبال فرار از سایه ای

 می گردم که نمی دانم چرا و چگونه؟؟؟و به من کسی پیغام جهانی دیگر را روان می سازد...که ای

کاش چه کنم؟؟؟و ترس گناه هنوز با من پرواز می کند... و رنجور لذتم از شهوتی که مدام چشمک

 می زند...و دردمندانه به آن قدیسه ای می نگرم که نمی دانم فرشته است یا ابلیس؟؟جانماز آب

 می کشم و  وضو با مضافی به طعم مستی می گیرم...خاک را به سان تیممی خاشع به آسمان

 می پاشم و زمین پر سایه را با کف دمپایی شخم می زنم...و فرشته از داشتن می گوید و ابلیس

 از خواستن... و آن حسناتی که وجناتش به محتوی توالت عمومی های بدون مردان پول خورد بگیر

 می ماند!!!

نوستالوژی بیداد می کند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 4:20  توسط سجاد صداقت  |