سایه دنبالم می کند و زمین و زمان در هم می ریزد...من به سان فریادی مانده در گلو می خواهم
صدا کنم آن آرزوهایی که ای کاش بچگی تمام نمی شد...در حسرت شعرم و شاعری پیش رو
نیست...
از پس خط خط روزنامه ای که برای واژه واژه اش پولی بدهکارم و آبرویی،به دنبال فرار از سایه ای
می گردم که نمی دانم چرا و چگونه؟؟؟و به من کسی پیغام جهانی دیگر را روان می سازد...که ای
کاش چه کنم؟؟؟و ترس گناه هنوز با من پرواز می کند... و رنجور لذتم از شهوتی که مدام چشمک
می زند...و دردمندانه به آن قدیسه ای می نگرم که نمی دانم فرشته است یا ابلیس؟؟جانماز آب
می کشم و وضو با مضافی به طعم مستی می گیرم...خاک را به سان تیممی خاشع به آسمان
می پاشم و زمین پر سایه را با کف دمپایی شخم می زنم...و فرشته از داشتن می گوید و ابلیس
از خواستن... و آن حسناتی که وجناتش به محتوی توالت عمومی های بدون مردان پول خورد بگیر
می ماند!!!
نوستالوژی بیداد می کند...