به همه چیز بنگرم. قرار بود این جایگاه محلی برای تسکین خاطر من در سیاست باشد و شخصی
نشود. قرار بود از این پس اگر عزیزانی که برایم ارزش دارند دست به قلم بردند و چیزی نوشتند که
بر نمی تابیدمشان، پاسخ را در دل نگاه دارم. قرار بود...
بسیار قرار با خود داشته ام اما... زمانه نمی گذارد بر سر قرار هایم باقی بمانم. مرا مدام با خود
می برد و از خود بی خود می کند. پس بار دیگر فارغ از قرار ها می شوم و می گویم "بسم ا..."
.........................................................................
آن چیزی که پس از 22 خردادماه گذشت نه تنها کسی چون نگارنده را به نوشتن وا نمی دارد که
بسیار مشتاق و علاقه مند می سازد که سکوت کند و آرام نگاه و گاهی... لیکن گاهی اوقات
اتفاقاتی می افتد که این اشتیاق و علاقه از بین می رود و دوباره دست بر قلم می لغزد.
"آقای احساس خطر ! صدای آمدن گله گرگی می آید..." این تیتر کافی است برای ساعتی فکر کردن
و بعد قلم در دست گرفتن. تیتری که با مطلبی از برادرم "حجت محبی پور" مزین می شود. هر چند
قصد نگارنده از نوشتن این سطور نه این تیتر و مطلب است، نه "نيشخند و تلخند از دل و دماغ
رفتهي سجاد صداقت و دانيال افتخاري" و نه حتی "جنگ" (چه لفظی، چه نوشتاری و چه "اس ام
اسی") بر سر آنچه در انتخابات گذشته است. قصد نگارنده تنها و تنها یک چیز است از بازگویی این
روایت: "حکایت اتصالی فیوز و بمب لاری"...
.........................................................................
چه راحت خرداد 64 را به بازی می گیریم... چند ساله بوده ای نازنینم؟!... من هنوز به دنیا نیامده ام...
دلت قرص بود و قرص ماند... چرا از همان اول بازی به قانون "فرار به جلو" متمسک شده ای؟
"میزان حال فعلی است". مگر همین را نمی گفتی؟ اندکی ترمز برادر امروز خرداد 88 بود... بیخیال 64
لطفا...
****
مهربانا! چرا قاعده بر هم زن شده ای؟ به قول تو این رسم "آقای احساس خطر" است و "لشکر سبز
13 میلیونی"... تو چرا هنوز هیچ نشده است فقط صدای رادیو فردا در گوشت وز وز می کند... چرا
صدای آن پیرمرد مو سپید بر بالای جنازه "ندا" که فریاد می زد "بمون!بمون!" وز وز که هیچ گوشت
را پاره پاره نمی کند... صبر کن نگو این کار آشوبگران است با من تا پایان بیا که من تا پایان با تو
مانده ام...
****
چرا اینقدر به هم ریخته ای نازنینم... "حزب ا..." کیست؟؟ برایم تعریفی از آن ارائه فرما. این "حزب ا.."
که می ترسد کیست؟؟ این حزب ا... که به قول خودت از نیش تا بنا گوش باز و قاه قاه و رزم بی وقفه
سی ان ان و بی بی سی و voa می ترسد گویا "حزب الله همیشه غالب و پیروز است" قرآن را فراموش
کرده است؟؟ یا "حزب ا..." نام مستعار است برای گروهی؟؟
****
پدرکم! چه شده است که صدای بچه های کوچه و بازار قابل شنیدن نیست که ایرانی حرف می زنند
ولی صدای "بیگانگان" و "منافقان" به گوش می رسد؟ چه شده است "حماسه سازان خس و خاشاک"
دوشنبه تهران بی هیچ دردسر سازی و "نفوذ آشوبگران" به میانشان چهار ساعت از میدان امام حسین
(ع) تا میدان آزادی می آیند و هیچ اتفاقی نمی افتد اما "اغتشاشگران" به ناگاه در آزادی سر بر می
آورند؟ چه شده است که راهپیماییهای میلیونی سکوت هفته گذشته هیچ مشکلی به بار نیاورده
است و به یک باره شبها "اغتشاشگران" را نمی توان کنترل کرد؟
****
فدای مهربانیت شوم... گویا هر "الفی" که آن را "ب" بدانند در نزد شما بیگانه است و دشمن و
"جمبوجت 747"!!! ناغافل که شاید "الف" نباشدُ "ب" باشد!!! یاد "جیمبو" بخیر... بیگانه ستیز شده ایم
در مقابل کسی که سن تو کفاف نمی دهد به بودنش... اما ای کاش قدرت ستیز می شدیم و کلاه از
سر بر می داشتیم در مقابل سکوت بیست ساله اش آنجا که از زمینهای لارستان و کارگر و بازار امام
خمینی تا اردبیل و رفسنجان و... قسمت می شد... شاید هم برایم حکایت "خانه پاستور" را بگویی
که می گویی و اینجا جواب تو همان "نیشخند و تلخند" است....
****
قربان قانون گراییت شوم... که تازه معنی قانون را می فهمیم... قربان دلسوختگیت برای "قطع اس
ام اس" و ماهواره و فیلتر شدن سایتها و... قربان نگرانیت برای "حمایت اعضای شورای نگهبان از
کاندیدای منتخب"... قربان ناراحتی هایت برای اخراج نمایندگان نامزدهای کاندیداهای دیگر... قربان
اضطراب هایت برای 170 حوزه که بالای 100 درصد مردم در آن رای داده اند... قربان...
****
بزرگم! خدا را شکر آن اقدام کنندگان بر علیه امنیت ملی هم بازداشت شدند و به زودی اعترافاتشان را
خواهیم شنید... کاش "لاست" زودتر اکران شود این دغدغه ها را به کناری گذاریم...
****
"..." به قربانت... کوی دانشگاه که یادت هست؟ اگر یادت نیست هنوز در شهرمان هستند بچه هایی
که از آنجا فرار کرده اند و شب کابوس می بینند... وزیر اطلاعات می گفت آشوبگران شناسایی شده
اند... پس این بیسیم و باتوم به دستان لباس شخصی که هستند؟ فکر می کنی نابودی کوی دانشگاه
کم از مسجد لولاگر بود؟ گویا باتومی که در "..." فرو می کردند را نشنیده ای که از "آزادی" و خواهان آن
می پرسیده اند و به آن دانشجوی نابینا هم رحم نکرده اند؟ فکر می کنی چه اتفاقی افتاده است؟
نکند ما هم هاله نور دیده ایم؟
****
عزیزم... اصلا مهم نیست... هیچ چیز مهم نیست... اما یادم هست قرآن می گفت: " خدا بلند کردن
صدا را ..." بقیه اش را خودت در سوره نسا بخوان... می دانم که می خوانی...
****
صدای بچه های بچه های کربلای چهار را نمی شنوی؟ تو گوش کن!!! چرا هر کس که بر بام خانه اش
"الله اکبر" می گوید در خانه اش شکسته می شود و ادامه اش را خودت می دانی... نکند این هم
توطئه آمریکا و انگلستان است؟ مگر چه چیز نادرست است که جماعت لباس شخصی ما را در بر گرفته
است؟ صدای ضجه به گوشت نمی رسد؟ اگر نمی رسد من دو عکس برایت دارم!

نگاه کن البته اگر نگویی "اصلا مهم نیست" که "آقای احساس خطر ! صدای آمدن گله گرگی می
آید... "ت نشان داد بعضی چیزها هم مهم است.
..........................................................................
خوب من! سخن به درازا کشید... نمی دانم در این ساعات خوابی یا خود را به خواب زده ای... اما
می دانم باطنت از من سفیدتر و پاک تر است...لطفا بیدار شو!!!
****
صبح بخیر! آقای "اصلا مهم نیست"...
دیگر نبوسمت نازنین... به خود قول دادم به هوش که آمدم دیگر نبویمت نازنین... به خود قول دادم
دیگر نفهممت نازنین... به خود قول دادم به حساب همه روزهایی که متهم به نفهمیدن بودم نفهممت
نازنین...
به خود که آمدم در خود و در اندیشه من و تو و آنها که ما را در من و تو و آنها غرق می پنداشتند، غرق
بودم نازنین... از شنبه به یکشنبه و از آنجا تا جمعه دویدم نازنین... من من من... تو تو تو... آنها آنها
آنها... نازنین نازنین نازنین... کاش همه روزها سه شنبه بود... نه شاید چهارشنبه بود.... کاش نبود...
کاش خدایی که هر روز در نبودنم به سان نبودنش در نخواستنم به سان نخواستنش و در نگفتنم به
سان نگفتنش بودم، بود...
قلبم می تپد... کاش همیشه "نور" خوانده بودم... "نور" "نور" "نور"... نازنین... باز هم می خوانمت هر
چند دیگر نمی خوانمت...
امشب من و معین سوار تاکسی شدیم. راننده تاکسی داستان قشنگی تعریف می کرد که چند دقیقه قبل از سوار کردن ما واسش اتفاق افتاده بود. راننده می گفت دختری رو از کاراندیش سوار کرده تا شهرک گلستان برده. وقتی مقداری از مسیر رو طی می کنند دختره بر می گرده و به راننده می گه: پنج تومن می گیرم واست "..." می زنم. راننده هم گویا از همه جا بی خبر جوابش رو می ده: منم پنجاه تومن می گیرم واست گاوصندوق می زنم!!! همین...
خواهم نوشت...
"...اگر عمری باشه و این صندلی برای دفاع از حق و حقانیت وجود داشته باشه هفته دیگه در
خدمتتون خواهیم بود..."
جمله بالا آخرین جمله عادل فردوسی پور در برنامه دیشب نود بود.در شبی که برای اولین بار
پس از ۱۰ سال عادل حرف نزد، تماس تلفنی برقرار نکرد، از عصبانیت نزدیک بود منفجر شود،
مسابقه اس ام اس دچار اخلال مخابراتی شد، و "مصلحت دیده نشد" او کلامی بگوید. همه چیز
به سال گذسته باز می گشت. گفت و گوی جنجالی فردوسی پور با صفایی فراهانی و پرده
برداری از پشت پرده های کمیته انتقالی فدراسیون فوتبال و سازمان تربیت بدنی. قضیه ای که
در آن با دستور رئیس جمهور، علی آبادی از نامزدی فدراسیون کناره گرفت، ایران از تعلیق فیفا
خارج شد و عادل با دعوت از دو طرف درگیری برنامه ای تدارک دیده بود که با نیامدن مسئولین
سازمان جنگ یک طرفه را فراهانی برد. اما در آن برنامه یک نفر تحقیر شد: "آخوندی" سخنگوی
سازمان تربیت بدنی و او هم عقده در دل جمع نمود و در برنامه هفته گذشته نود عقده های
خود و مجموعه و مافوق هایش را بر سر نود و عادل خراب کرد.در پی تغییر مدیر عامل باشگاه
پرسپولیس و حوادث دیگر و مجادله فردوسی پور با عزیز محمدی رئیس سازمان لیگ همه چیز
به تیرگی گرایید و فردوسی پور دیشب عصبانی بود. برای اولین بار در طول ده سال گذشته او از
ابتدا تا انتها اعتراض کرد. سکوت کرد و از اینکه اجازه حرف زدن ندارد بغض نمود. و سیستم مخابراتی
هم دلیلی شد تا همراهان ۱۴۰۰۰۰۰ نفری اس ام اس های نود دیشب با او نباشند و او این را چنین
ابراز کرد: "امیدوارم این اشکال تصادفی نباشد..."
دیشب همراه تنهای تمامی شبهای این سال های تلویزیون، "عادل فردوسی پور" غمگین و عصبی
بود و تمامی یاران نود که به اندازه یک کشور "نود" و "عادلش" را دوست دارند غمگین و عصبانی بودند.
بیایید یک لحظه چشمانمان را ببندیم و تلویزیون را بدون "نود" تصور کنیم،همه چیز برایمان مشخص
می شود و ما هم بغض می کنیم نه این بار به خاطر فوتبال بلکه به خاطر...
پوسترهای رقیبش بزرگتر شده بودم.روزنامه خوان شده بودم و دوآتشه.بچه بودم و مسخره ام
می کردند به جرم بهنود و شمس الواعظین خوانی.
از تابستان نشینی در شیراز نهایت استفاده را می بردم و روزانه یک یا دو و بعضی مواقع سه باردر
روز فاصله دروازه کازرون تا سه راه برق را پیاده می پیمودم برای رسیدن به اولین روزنامه فروشی.
نشاط می خواندم و خبرورزشی.از ب تا ن.برای دایی محمود هم هر روز سلام می خریدم.
همان روزها بود که سلام را بستند و اتفاقات کوی افتاد.
تابستان تمام شد و پنجشنبه ای به لار آمدیم و همان بعدازظهر نشاط را بستند.
چه روز سختی بود.
خیلی سخت گذشت داغی که از بسته شدن نشاط بر دلم ماند.
شرق را هم که بستند برای دومین بار دلم به خاطر روزنامه ای گرفت.
خیلی ها به من می خندند...
و وقتی شهروند امروز را توقیف کردند...
مدام قیصر به ذهنم می آمد و ...از این دست عمری...
روایت هفتم به دلیل ارتباط موضوعی متن با روایت در پست های بعدی تقدیم می گردد.
یا صدای...
مهم نیست...اصلا مهم نیست...هیچ چیز مهم نیست...
بیش از فریاد می ماند و در یاد...کمتر به سکوت می ماند و در برهوت...
آرامم...
صدا می گوید:
از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست...
می خندم...
سایه دنبالم می کند و زمین و زمان در هم می ریزد...من به سان فریادی مانده در گلو می خواهم
صدا کنم آن آرزوهایی که ای کاش بچگی تمام نمی شد...در حسرت شعرم و شاعری پیش رو
نیست...
از پس خط خط روزنامه ای که برای واژه واژه اش پولی بدهکارم و آبرویی،به دنبال فرار از سایه ای
می گردم که نمی دانم چرا و چگونه؟؟؟و به من کسی پیغام جهانی دیگر را روان می سازد...که ای
کاش چه کنم؟؟؟و ترس گناه هنوز با من پرواز می کند... و رنجور لذتم از شهوتی که مدام چشمک
می زند...و دردمندانه به آن قدیسه ای می نگرم که نمی دانم فرشته است یا ابلیس؟؟جانماز آب
می کشم و وضو با مضافی به طعم مستی می گیرم...خاک را به سان تیممی خاشع به آسمان
می پاشم و زمین پر سایه را با کف دمپایی شخم می زنم...و فرشته از داشتن می گوید و ابلیس
از خواستن... و آن حسناتی که وجناتش به محتوی توالت عمومی های بدون مردان پول خورد بگیر
می ماند!!!
نوستالوژی بیداد می کند...
فی ما بین آغاز خرداد ماه تا اواخر تیر ماه گویا آب به کلونی این مملکت می بندند. چه که درطول
سنواتی که گذشته است تمام اتفاقات غریب این مرزو بوم پر گوهر در این دو ماه اتفاق می افتد.
گر چه ماه هایی چون آبان و بهمن و حتی شهریور نیز برای نسل های مختلف خاطره انگیز است
اما گویا خرداد و تیر حکایتی دیگر دارد که فصل آغاز است و نمودار و راهنمایی برای ادامه ی مسیر.
دوم خرداد: رای آوردن سید محمد خاتمی در انتخابات هفتمین دوره ی ریاست جمهوری و آغازجریان
دوم خردادی ها.
سوم خرداد: حماسه ی فتح خرمشهر در عملیات بیت المقدس.
چهاردهم خرداد: رحلت امام خمینی
پانزدهم خرداد: قیام خونین مردم و آغازگر راه انقلاب اسلامی
هجدهم خرداد: : رای آوردن سید محمد خاتمی در انتخابات هشتمین دوره ی ریاست جمهوری
و ادامه جریان دوم خردادی ها و آغاز مسیر تازه که هیچ نامی بر آن قرار نگرفته است.
بیست و هفتم خرداد: انتخابات دور نهم ریاست جمهوری و ظهور چهره ای تازه به نام محمود احمدی نژاد.
بیست و نهم خرداد: درگذشت یا شهادت دکتر علی شریعتی.
سی خرداد: انفجار در حرم امام رضا.
سی و یک خرداد: شهادت دکتر مصطفی چمران.
سه تیر: انتخابات مرحله دوم ریاست جمهوری و پیروزی احمدی نژاد بر هاشمی رفسنجانی.
هفت تیر:شهادت آیت ا... بهشتی و هفتاد و دو تن با انفجار بمب در دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی.
یازده تیر: شهادت آیت ا... صدوقی در محراب نماز.
دوازده تیر: سقوط هواپیمای جمهوری اسلامی به دست ناو آمریکایی وینست در خلیج فارس.
هجده تیر: وقایع کوی دانشگاه تهران
بسیت و هفت تیر: اعلام پذیرش قطعنامه 598 شورای امنیت از سوی ایران
اینها تنها حکایاتی است باقی مانده در تقویم ها و در ذهنهای ما.
از تقویم فاصله می گیریم و به اوایل خرداد هفتاد و شش باز می گردیم. آن روز که خاتمی بیست
و دو میلیون رای آورد و جریان دوم خرداد را رقم زد. دوباره قصد آن نیست که حوادث آن روزها گفته
شود ( که در پست قبلی گفته شد ) همان دوم خردادی که در سالگردش در خرداد هفتاد و هفت
تریبون نماز جمعه دانشگاه تهران جایگاه مرد آرامان های هزاران نفر بود و مستمعین خطبه های او
نه در حال تسبیح و ذکر که مشغول به سوت و کف بودند. خاتمی آمد و جریانی ساخت و در ادامه
به مشکل خورد با همه قهر کرد و دیگر شانزده آذر به دانشگاه نرفت و وقتی رفت در سال آخر ریاست
جمهوری اش فحش خورد و تاب از کف داد و همه آن چیزی که می دانید.همان خاتمی که اشک
ریخت و از ایستادنش چون شمع گفت و...
وقتی هشت سال او تمام شد دوباره انتخابات در پیش بود و این بارخاتمی نبود که رای همگان متعلق
به او باشد. هشت نفرآمدند و برای جنگ هم دیگر را به ضرباتی گوناگون نواختند و رئیس جمهور
ما در سوم تیر کسی نبود به جز محمود احمدی نژاد.
همان کسی که در انتخابات مجلس ششم به همراه تمام یارانش شانسی برای حضور در جمع
پارلمان نشینان نیافته بود و در پس اتفاقات دومین دوره ی شوراها شهردار تهران شد.و شهردار تهران
با بر هم زدن همه ی معادلات ریز و درشت سیاسی ، با عبور از روی بزرگ و کوچک ، با متهم
کردن و افشاگری و شاید با روند های انتخاباتی از گلو گاه بیست و هفت خرداد هشتاد و چهار به
سلامت گذشت و دست در دست هاشمی جنگ دو نفره بر سر قدرت را آغاز نمودند.در اینکه
احمدی نژاد چگونه از پس آن شش نفر دیگر بر آمد حرف بسیار است و موضوع این گفتار نیست اما
او نشان داد زبان مردم را در زمان انتخابات خوب می شناخت همان گونه که خاتمی در زمان
انتخابات خود زبان مردم را خوب شناخته بود. احمدی نژاد رئیس جمهور ما شد و هاشمی برای دومین
بار در تاریخ انقلاب اسلامی این بار در دیالکتیکی مهلک شکست خورد. شاید آن زمان دکتر نوبخت
نمی اندیشید لبخندش در گفت و گوی ویژه ی خبری هاشمی را نابود خواهد کرد و شاید
خوش چهره نمی پنداشت که اولین کنار گذاشت شده ی حلقه ی یاران احمدی نژاد خواهد بود.
و اکنون ما مانده ایم و تمام خاطرت و آرزو های پیش رویمان. اندکی نگاه کنید.کمی دقیق تر لطفا.
دوره ی خاتمی سه سال است که تمام شده است اما ما گویا عادت داریم که برای مقایسه و
اثبات آن چیزی که می پسندیم برای آنان که نمی پسندند از گذشتگان مایه بگذاریم. دوران خاتمی
با تمام خوبی ها و بدی هایش تمام شده است. اگر او برای انتخابات دور بعد بازگشت با توجه
به سوابقش بسیار حرف خواهیم زد. اما امروز رئیس جمهور ما کس دیگری است. روزگاری که قرار
بود احمدی نژاد رای بیاورد به راستی که در مقابل هاشمی که چهره ای تکراری شده بود او نمودی
تازه بود و حرف هایش در باب مقایسه ی سال هایی که رفته بود شنیدنی. لیکن امروز سه سال
از آن زمان گذشته است و ما هنوز جشن نامه برای دوم خرداد می گیریم و در دفاع از پوپولیسم
احمدی نژاد آن را با پوپولیسم خاتمی سنگ محک می زنیم.گویا یادمان رفته است خاتمی در
مقام ریاست جمهور حجب و حیا اختیار کرد و احمدی نژاد که با قول نفت سر سفره و اعتقاد به
اینکه (( ما با روسری دختر مردم چکار داریم)) و بر طرف کردن نگرانی مرددان بر مسند نشست.
نگارنده به بارخوانی تاریخ معتقد است اما نه آنکه مدام کلاهمان را به هوا پرتاب کنیم و در رسای
آدمها خم و راست شویم. از جریان گفتن بسیار خوب است اما از جریانساز کسالت می آورد.دوم
خرداد و سه تیر حوادث مهمی در روزگار ماست اما بدون خاتمی و احمدی نژاد...