تبليغاتX
راوی:بازخوانی یک روایت

باری

     چه سنگین است!

 

با سایه های تار

با سایه های پیش پا افتاده ی بسیار

با سایه های ساده ی سطحی؛

از عمق اقیانوس

از ارتفاع آفتاب و آسمان

                         گفتن!

 

 تکلیف من با من

تکلیف من

             با سایه های خویشتن

                                      این است!

                                                        قیصر امین پور

ثانیه ها می گذرد و باید بروم...نمی دانم این فصل تازه چگونه خواهد بود...اما هر چه باشد،

با "او" خواهم بود...

................................................................

گوشی موبایل زنگ می خورد:

- سلام سجاد...باورت می شه امروز کی زنگ زد...

حرف می زنیم و حرف...دوستم از مخاطبش می گوید و من چونان همیشه از "خیر بودن" و "هر

 آنچه قسمت باشد"...بی دغدغه نیستم...اما چندان دغدغه ای هم ندارم..."تهی" نیستم...

اما دلیلی نیست برای "سرشار" بودن...

"میانه" ام...میانه ای در امتداد...

- سجاد امشب تفعلی به حافظ بزن واسم..."حافظم" گیج می زنه!...

قول می دهم به محض رسیدن به خانه خواسته اش را اجابت کنم...به خانه که می آیم همین

"میانه" بودن قولم را به فراموشی می سپارد تا دمدمه های صبح...باز هم همان "میانه" بودن به

یادم می آورد که قول داده بودم...دست به دیوان "خواجه" می برم...

ناگهان "سرشار" می شوم...نه از تفعلی که برای او زده ام...حال که بیت ها را دقایقی است برایش

خوانده ام و او تشکری نموده و قصه تمام گشته است...دیوان را در دست می چرخانم و نظری به

صفحه دوم کتاب می اندازم...نوشته شده است: "شهریورماه 1385"..."سرشار" می شوم...از

یادآوری دیوان حافظ هدیه ای "او"...بار دیگر عهد می شکنم... نفرت ازتفعل زدن برای خویش را در

خود پنهان می دارم و به نیت "او" لب به فاتحه خوانی می گشایم...

"ای حافظ شیرازی، تو واقف هر رازی ..." و حافظ به صدا می آید:

"اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید/عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید..."

"سرشار" می شوم...

باید بروم...باید گذر کنم...برای "او" می نویسم...شاید رفتنش و رفتنم علاج باشد برای...

"اصلا مهم نیست" برای چه...مهم رفتن است که مدام اتفاق می افتد...

ثانیه ها می گذرد و باید بروم...نمی دانم این فصل تازه چگونه خواهد بود...اما هر چه باشد،

با "او" خواهم بود...

اگر "او" را دیدید، وصیتم را به گوشش رسانید...همان که بر جلد کتاب دیگری از برای "من" به تاریخ

زمستان 85 نوشته بود:

"...تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی،

همت کن،

          و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است!"

یا علی...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 22:24  توسط سجاد صداقت  | 

قرار بود در این پست مطلبی داشته باشم. مطلب آماده بود اما از درج آن منصرف شدم...

در دو پست قبل عهدی را با خود شکستم و پیش از درج این پست به همان عهد بازمی گردم...

بگذریم...

یا علی...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 22:10  توسط سجاد صداقت  | 

"این قرار عاشقانه را عدد بده"...

"هفت" برای ما ایرانی ها عدد مقدسی است.از "جشن های هفت شبانه روز" گرفته تا "سفره

هفت سین". اعتقاد به اعداد پیشینه ای طولانی دارد و دیگر مصداق بارز آن نحس پنداشتن "سیزده"

است. در این مقال سعی بر آن نیست که در باب "عدد" سخن گفته که آن خود حکایتی دراز است

بلکه قصد آن است پیرامون همین "اعتقاد" یا به عبارتی "باور" صحبت شود. "اعتقاد" یا "باور" که

از آن به "ایدئولوژی" یاد می کنند.

هر "ایدئولوژی" طرحی آرمانی از جامعه دارد که پدید آوردن آن را از هواداران خود خواستار است.(۱)

"ایدئولوژی" بر آمده از فهم واقعیت،تطابق تصور با واقعیت و ارزشگذاری بر واقعیت است. در تفسیر

علم سیاست "ایدئولوژی را به مثابه نقشه برای گزینش روش و تفسیر سیاست"(۲) می دانند.

دقیقا این همان نقطه ی مورد نظر نگارنده است. هر کسی تفسیری از واقعیت دارد. زمانی "هفت"

را مقدس ترین و سیزده را نحس ترین می داند و با استفاده از ویژگی های گفته شده در بالا، باوری

از واقعیت را برای خویش سامان می دهد.

متاسفانه این مقوله در زمینه هایی چون "دین" و "سیاست" رنگ دیگری به خود می گیرد. "کلیسای

قرون وسطی" و "بر حق بودن در سیاست" ثمره های ایدئولوژی در دو زمینه پیش گفته است.

می توان گفت ایدئولوژی بیش از آنکه سودمند باشد،مضر است زیرا که آن طرح آرمانی تنها رویایی

است که پیروان آن را از "واقعیت" دور و مجبور به تغییر "واقعیت" بر اساس خوشایندهای ذهنی میکند. 

مردم ما سال هاست با ایدئولوژی های خویش همراهند و این دلیل محکمی است برای فهم اینکه   

گاهی "هفت" را مقدس،گاهی "سیزده" را نحس،گاهی "فردی" را بهترین و در گاهی دیگر همان "فرد"

را در تقابل با "آرمانشان" می دانند...

مصداق از این دست بسیار است و آدمی همواره درگیر ایدئولوژی های خویش...

"ببین دیازپام ده خورانده اند خلق را...دود سیگار را ببین برو بمیر...دلت به انتظار چشم هاست

عدد بده...ببین جهان چگونه کرده است راست...به باد رفت...تمام ایده ها و آرزو ز یاد رفت...

ببین احاطه کرده است عدد فکر خلق را..."(۳)

............................................................................

(۱) دانشنامه سیاسی ، داریوش آشوری

(۲)  بنیادهای علم سیاست ، عبدالرحمن عالم

(۳) سه راه آذری ، محسن نامجو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 14:23  توسط سجاد صداقت  | 

فصل اول: اول تیر ماه

دعوت شده ام.مهمانی برپاست و دعوت کننده را به رسم عادت باید با هدیه ای از باب

تشکر شاد نمود. از هدیه خریدن متنفرم. اما کاری نمی شود کرد. این بار خودم تنها هستم

و دسترسی به کمکی نیست.

فصل دوم: همان اول تیرماه

بعد از کلی فشار به ذهنم می رسد کتابی هدیه دهم. هدیه دادن کتاب در وانفسای کیف،

ادکلن، شلوار، تیشرت و مجسمه شاید به چشم نیاید اما ماندگار است، با نوشتن دو بیتی

در صفحات اول.

فصل سوم: باز هم همان اول تیرماه

وارد کتاب فروشی می شوم و کتاب را می خرم. طبق عادت نگاهی هم به سایر کتاب ها

می اندازم. این کتابفروشی مجموعه ای است از کتاب های ارزشمند. ناگهان چشمانم قفل

می شود و آرزویی در ذهنم روشن.

فصل چهارم: اول تیر ماه بعد از کتابفروشی

دو کتاب ارزشمند "جورج اورول" در دستان من است. "قلعه حیوانات و "۱۹۸۴"...

فصل پنجم: اول مرداد ماه

فرصتی دست می دهد و "قلعه حیوانات" را در یک روز می خوانم...

فصل ششم: ۸ مردادماه

"۱۹۸۴" تمام می شود...در طول خواندن کتاب فهمیده ام که "وینستون" قهرمان داستان

نسبت به "حزب" در کشوری توتالیتر به نام "اقیانوسیه" دچار بدگمانی می شود و در همان

فصل اول می نویسد "مرگ بر ناظر کبیر". هر چند بعدا معلوم می شود او هفت سال زیر نظر

بوده است و مردی به نام "اوبراین" از "حزب مرکزی"(رده بالاتر از اعضای حزب در نظامی هرمی:

ناظر کبیر-حزب مرکزی-حزب-رنجبران) با او ارتباط برقرار می کند و او با اعتماد به "اوبراین" دستگیر

می شود. 

فصل هفتم: ۸ مردادماه

"رفیق اوبراین" عجب موجود غریبی است...کتاب "۱۹۸۴" هم همینطور...

فصل نهم: ۸ مرداد ماه

"اوبراین" در بازجویی به "وینستون" می گوید: "دو دو تا می شود پنج تا"... "وینستون"

نمی خواهد باور کند اما "اوبراین" به او می فهماند که اگر او و "حزب" بخواهند این می شود

و باید بشود..."وینستون اسمیت" باید از روی اختیار و باور قلبی بفهمد که "دو دوتا می شود

پنج تا" و از سودای وجود "باید به ناظر کبیر عشق بورزد"...

فصل دهم: ۸ مرداد ماه

کتاب تمام می شود در حالی که "وینستون" در پایان کتاب "بر وجود خویش غالب آمده بود

و به ناظر کبیر مهر می ورزید."

فصل یازدهم: ...

...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 3:14  توسط سجاد صداقت  | 

پدرکم حجت دوباره سلام!

نمی دانم قسمت چیست که "روایت پانزدهم" این پسرک سر به هوا و غرق در "خود را به خواب

زدگی" دوباره با تو سر نجوا دارد...البته دیگر می دانی که این بار درباره انتخابات نیست که روایت این

حکایت "مثنوی هفتاد من کاغذ" است و تکرار مکررات...پس بگذریم.

غرض از مزاحمت نامه ات بود خطاب به محمود (همان دکتر احمدی نژاد خودمان):

سندي بدون سلام خطاب به رئيس جمهور اسلامي ايران

عجب زیبا نوشته ای... داغی که بر آرمانت نشسته است را می گویم...دغدغه ات مانند سایرین

همفکران برای رهایی از این گرفتاری... عجب این "مرغ یک پای محمود" که فوق العاده هم "دهن

کج" است "چیز" جالبی است...شما هم که عاشق "چیز"ها...

اما برادرم!

این همان "محمود"ی است که "حکایتت با او چیز دیگری بوده است"،این همان "محمود"ی است که

"روزهای آرمانیت از سوم تیرماه ۸۴" را رقم زده است، این همان "محمود"ی است که سنگ محک

"فرق اصولگرایان و اصلاح طلبان" است، این همان "محمود"ی است که "عشق است"!!،این همان

"محمود"ی است که پس از آن همه تعریف و تمجید و بت سازی امروز مخاطبش می کنی و فریاد

بر می آوری که "ما يعني جماعت اصولگرا، چهره ها را در آيينه زلال آرمانهايم مي جوييم"

نه "آنان (که) همه آرمان هاي خود را در چهره ها مي جويند"( این آنان همان اصلاح طلبانند!!!)،

این همان "محمود"ی است که همه او را می شناختیم با همین و همان خصوصیات...مگر چه

چیز عوض شده است برادر؟؟!!

محبی پور جان!

گویا بد درد کشیده ای که این درد را هم "نوشته ای برای خویش" بر صفحه ی مجازی رانده ای...

نگو "اصلا مهم نیست" که اطمینان دارم و داری که تو ایستاده ای بر سر آرمانهایت...اما برادر تو

بهتر از من می دانی که آرمان ها یا نباید مصداقی شود(که در نامه ات بسیار بر آن پای فشرده ای)

یا اگر شدند باید "چشم اسفندیار"ها را هم تحمل نمود...

برادر!

سخن را کوتاه کنم که باز می گویی "روده درازی"...اما برادر ما همه از علاقه محمود به "حلقه ارومیه"

و به خصوص "اسفندیار جان"، مانند شما و خیلی های دیگر خبر داریم و تو و مابقی اگر بگویید نمی

دانستید گویا گناهی بر سر آرمانتان(بر طبق نامه ات) مرتکب شده اید...

حجت!

من بی خیال اسفندیار خوابم برده است...تو هم گویا با نامه ات ثابت کرده ای که نمی توانی

بخوابی...حتی نمی خواهی این بار را بر دوش بکشی و نامه را "کفایت"نامه می خوانی...پس حالا

که دغدغه آرمانت را داری "از دلی سوخته با اخگر عشق" به جای "هیهات" و "برائت" در زمانه ای

که "اهل سیاست منطق حکمت"(۱) که هیچ حکایت آرمان شما را و چشم های سیرت بینتان را هم

نمی دانند، آسوده از "زخم زبان ها" "خود را به خواب بزن"...

شب بخیر،آقای "اصلا مهم نیست"...

.......................................................................

(۱)چرا اهل سیاست منطق حکمت نمی دانند / خدایا بار دیگر بعثتی بخشا شبان ها را ، شعر زخم زبان ها ،

 علیرضا قزوه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 18:7  توسط سجاد صداقت  | 

قرار بود تا مدتی در این مقال و جایگاه دست به قلم نبرم. قرار بود تا سالی سکوت پیشه کنم و آرام

به همه چیز بنگرم. قرار بود این جایگاه محلی برای تسکین خاطر من در سیاست باشد و شخصی

نشود. قرار بود از این پس اگر عزیزانی که برایم ارزش دارند دست به قلم بردند و چیزی نوشتند که

بر نمی تابیدمشان، پاسخ را در دل نگاه دارم. قرار بود...

بسیار قرار با خود داشته ام اما... زمانه نمی گذارد بر سر قرار هایم باقی بمانم. مرا مدام با خود

می برد و از خود بی خود می کند. پس بار دیگر فارغ از قرار ها می شوم و می گویم "بسم ا..."

.........................................................................
 
آن چیزی که پس از 22 خردادماه گذشت نه تنها کسی چون نگارنده را به نوشتن وا نمی دارد که

بسیار مشتاق و علاقه مند می سازد که سکوت کند و آرام نگاه و گاهی... لیکن گاهی اوقات

اتفاقاتی می افتد که این اشتیاق و علاقه از بین می رود و دوباره دست بر قلم می لغزد.

"آقای احساس خطر ! صدای آمدن گله گرگی می آید..." این تیتر کافی است برای ساعتی فکر کردن

و بعد قلم در دست گرفتن. تیتری که با مطلبی از برادرم "حجت محبی پور" مزین می شود. هر چند

قصد نگارنده از نوشتن این سطور نه این تیتر و مطلب است، نه "نيشخند و تلخند از دل و دماغ

رفته‌ي سجاد صداقت و دانيال افتخاري" و نه حتی "جنگ" (چه لفظی، چه نوشتاری و چه "اس ام

اسی") بر سر آنچه در انتخابات گذشته است. قصد نگارنده تنها و تنها یک چیز است از بازگویی این

روایت: "حکایت اتصالی فیوز و بمب لاری"...

.........................................................................

چه راحت خرداد 64 را به بازی می گیریم... چند ساله بوده ای نازنینم؟!... من هنوز به دنیا نیامده ام...

دلت قرص بود و قرص ماند... چرا از همان اول بازی به قانون "فرار به جلو" متمسک شده ای؟

"میزان حال فعلی است". مگر همین را نمی گفتی؟ اندکی ترمز برادر امروز خرداد 88 بود... بیخیال 64

لطفا...

                                                          ****
مهربانا! چرا قاعده بر هم زن شده ای؟ به قول تو این رسم "آقای احساس خطر" است و "لشکر سبز

13 میلیونی"... تو چرا هنوز هیچ نشده است فقط صدای رادیو فردا در گوشت وز وز می کند... چرا

صدای آن پیرمرد مو سپید بر بالای جنازه "ندا" که فریاد می زد "بمون!بمون!" وز وز که هیچ گوشت

را پاره پاره نمی کند... صبر کن نگو این کار آشوبگران است با من تا پایان بیا که من تا پایان با تو

مانده ام...

                                                         ****
چرا اینقدر به هم ریخته ای نازنینم... "حزب ا..." کیست؟؟ برایم تعریفی از آن ارائه فرما. این "حزب ا.."

که می ترسد کیست؟؟ این حزب ا... که به قول خودت از نیش تا بنا گوش باز و قاه قاه و رزم بی وقفه

سی ان ان و بی بی سی و voa می ترسد گویا "حزب الله همیشه غالب و پیروز است" قرآن را فراموش

کرده است؟؟ یا "حزب ا..." نام مستعار است برای گروهی؟؟

                                                         ****

پدرکم!  چه شده است که صدای بچه های کوچه و بازار قابل شنیدن نیست که ایرانی حرف می زنند

ولی صدای "بیگانگان" و "منافقان" به گوش می رسد؟ چه شده است "حماسه سازان خس و خاشاک"

دوشنبه تهران بی هیچ دردسر سازی و "نفوذ آشوبگران" به میانشان چهار ساعت از میدان امام حسین

(ع) تا میدان آزادی می آیند و هیچ اتفاقی نمی افتد اما "اغتشاشگران" به ناگاه در آزادی سر بر می

آورند؟ چه شده است که راهپیماییهای میلیونی سکوت هفته گذشته هیچ مشکلی به بار نیاورده

است و به یک باره شبها "اغتشاشگران" را نمی توان کنترل کرد؟

                                                       ****

فدای مهربانیت شوم... گویا هر "الفی" که آن را "ب" بدانند در نزد شما بیگانه است و دشمن و

"جمبوجت 747"!!! ناغافل که شاید "الف" نباشدُ "ب" باشد!!! یاد "جیمبو" بخیر... بیگانه ستیز شده ایم 

در مقابل کسی که سن تو کفاف نمی دهد به بودنش... اما ای کاش قدرت ستیز می شدیم و کلاه از

سر بر می داشتیم در مقابل سکوت بیست ساله اش آنجا که از زمینهای لارستان و کارگر و بازار امام

خمینی تا اردبیل و رفسنجان و... قسمت می شد... شاید هم برایم حکایت "خانه پاستور" را بگویی

که می گویی و اینجا جواب تو همان "نیشخند و تلخند" است....

                                                            ****
قربان قانون گراییت شوم... که تازه معنی قانون را می فهمیم... قربان دلسوختگیت برای "قطع اس

ام اس" و ماهواره و فیلتر شدن سایتها و... قربان نگرانیت برای "حمایت اعضای شورای نگهبان از

کاندیدای منتخب"... قربان ناراحتی هایت برای اخراج نمایندگان نامزدهای کاندیداهای دیگر... قربان 

اضطراب هایت برای 170 حوزه که بالای 100 درصد مردم در آن رای داده اند... قربان...

                                                      ****
بزرگم! خدا را شکر آن اقدام کنندگان بر علیه امنیت ملی هم بازداشت شدند و به زودی اعترافاتشان را

خواهیم شنید... کاش "لاست" زودتر اکران شود این دغدغه ها را به کناری گذاریم...

                                                      ****
"..." به قربانت... کوی دانشگاه که یادت هست؟ اگر یادت نیست هنوز در شهرمان هستند بچه هایی

که از آنجا فرار کرده اند و شب کابوس می بینند... وزیر اطلاعات می گفت آشوبگران شناسایی شده

اند... پس این بیسیم و باتوم به دستان لباس شخصی که هستند؟ فکر می کنی نابودی کوی دانشگاه

کم از مسجد لولاگر بود؟ گویا باتومی که در "..." فرو می کردند را نشنیده ای که از "آزادی" و خواهان آن

می پرسیده اند و به آن دانشجوی نابینا هم رحم نکرده اند؟ فکر می کنی چه اتفاقی افتاده است؟

نکند ما هم هاله نور دیده ایم؟

                                                     ****
عزیزم... اصلا مهم نیست... هیچ چیز مهم نیست... اما یادم هست قرآن می گفت: " خدا بلند کردن

صدا را ..." بقیه اش را خودت در سوره نسا بخوان... می دانم که می خوانی...

                                                    ****
صدای بچه های بچه های کربلای چهار را نمی شنوی؟ تو گوش کن!!! چرا هر کس که بر بام خانه اش

"الله اکبر" می گوید در خانه اش شکسته می شود و ادامه اش را خودت می دانی... نکند این هم

توطئه آمریکا و انگلستان است؟ مگر چه چیز نادرست است که جماعت لباس شخصی ما را در بر گرفته

است؟ صدای ضجه به گوشت نمی رسد؟ اگر نمی رسد من دو عکس برایت دارم!

نگاه کن البته اگر نگویی "اصلا مهم نیست" که "آقای احساس خطر ! صدای آمدن گله گرگی می

آید... "ت نشان داد بعضی چیزها هم مهم است.

..........................................................................

خوب من! سخن به درازا کشید... نمی دانم در این ساعات خوابی یا خود را به خواب زده ای... اما

می دانم باطنت از من سفیدتر و پاک تر است...لطفا بیدار شو!!!

                                                               ****
صبح بخیر! آقای "اصلا مهم نیست"...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 17:21  توسط سجاد صداقت  | 

به خود قول دادم دیگر نخوانمت نازنین... به خود قول دادم دیگرم نبینمت نازنین... به خود قول دادم

دیگر نبوسمت نازنین... به خود قول دادم به هوش که آمدم دیگر نبویمت نازنین... به خود قول دادم

دیگر نفهممت نازنین... به خود قول دادم به حساب همه روزهایی که متهم به نفهمیدن بودم نفهممت

نازنین...

به خود که آمدم در خود و در اندیشه من و تو و آنها که ما را در من و تو و آنها غرق می پنداشتند، غرق

بودم نازنین... از شنبه به یکشنبه و از آنجا تا جمعه دویدم نازنین... من من من... تو تو تو... آنها آنها

آنها... نازنین نازنین نازنین... کاش همه روزها سه شنبه بود... نه شاید چهارشنبه بود.... کاش نبود...

کاش خدایی که هر روز در نبودنم به سان نبودنش در نخواستنم به سان نخواستنش و در نگفتنم به

سان نگفتنش بودم، بود...

قلبم می تپد... کاش همیشه "نور" خوانده بودم... "نور" "نور" "نور"... نازنین... باز هم می خوانمت هر

چند دیگر نمی خوانمت...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 18:15  توسط سجاد صداقت  | 

امشب من و معین سوار تاکسی شدیم. راننده تاکسی داستان قشنگی تعریف می کرد که چند دقیقه قبل از سوار کردن ما واسش اتفاق افتاده بود. راننده می گفت دختری رو از کاراندیش سوار کرده تا شهرک گلستان برده. وقتی مقداری از مسیر رو طی می کنند دختره بر می گرده و به راننده می گه: پنج تومن می گیرم واست "..." می زنم. راننده هم گویا از همه جا بی خبر جوابش رو می ده: منم پنجاه تومن می گیرم واست گاوصندوق می زنم!!! همین...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 22:21  توسط سجاد صداقت  | 

حدود ۱۲ روز پیش سفری را آغاز کردم که به من چیزهای زیادی آموخت. درباره ی آن بسیار

خواهم نوشت...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 11:39  توسط سجاد صداقت  | 

"...اگر عمری باشه و این صندلی برای دفاع از حق و حقانیت وجود داشته باشه هفته دیگه در

خدمتتون خواهیم بود..."

جمله بالا آخرین جمله عادل فردوسی پور در برنامه دیشب نود بود.در شبی که برای اولین بار

 پس از ۱۰ سال عادل حرف نزد، تماس تلفنی برقرار نکرد، از عصبانیت نزدیک بود منفجر شود،

 مسابقه اس ام اس دچار اخلال مخابراتی شد، و "مصلحت دیده نشد" او کلامی بگوید. همه چیز

به سال گذسته باز می گشت. گفت و گوی جنجالی فردوسی پور با صفایی فراهانی و پرده

برداری از پشت پرده های کمیته انتقالی فدراسیون فوتبال و سازمان تربیت بدنی. قضیه ای که

در آن با دستور رئیس جمهور، علی آبادی از نامزدی فدراسیون کناره گرفت، ایران از تعلیق فیفا

خارج شد و عادل با دعوت از دو طرف درگیری برنامه ای تدارک دیده بود که با نیامدن مسئولین

سازمان جنگ یک طرفه را فراهانی برد. اما در آن برنامه یک نفر تحقیر شد: "آخوندی" سخنگوی

سازمان تربیت بدنی و او هم عقده در دل جمع نمود و در برنامه هفته گذشته نود عقده های

خود و مجموعه و مافوق هایش را بر سر نود و عادل خراب کرد.در پی تغییر مدیر عامل باشگاه

پرسپولیس و حوادث دیگر و مجادله فردوسی پور با عزیز محمدی رئیس سازمان لیگ همه چیز

به تیرگی گرایید و فردوسی پور دیشب عصبانی بود. برای اولین بار در طول ده سال گذشته او از

ابتدا تا انتها اعتراض کرد. سکوت کرد و از اینکه اجازه حرف زدن ندارد بغض نمود. و سیستم مخابراتی

هم دلیلی شد تا همراهان ۱۴۰۰۰۰۰ نفری اس ام اس های نود دیشب با او نباشند و او این را چنین

ابراز کرد: "امیدوارم این اشکال تصادفی نباشد..."

دیشب همراه تنهای تمامی شبهای این سال های تلویزیون، "عادل فردوسی پور" غمگین و عصبی

بود و تمامی یاران نود که به اندازه یک کشور "نود" و "عادلش" را دوست دارند غمگین و عصبانی بودند.

بیایید یک لحظه چشمانمان را ببندیم و تلویزیون را بدون "نود" تصور کنیم،همه چیز برایمان مشخص

می شود و ما هم بغض می کنیم نه این بار به خاطر فوتبال بلکه به خاطر... 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 12:15  توسط سجاد صداقت  |