واگویه ای تقدیم به "..."
از دوردست که چشمانت آسمان را به خویش می کشید گویا زمین در نیاز تو غرق می شد و تو بی کران می گشتی از روزگار ابری... می گویم ابری و دلم چون تو، برای باران تنگ می شود... می گویم تنگ و دلم برای نگاه گاه گاه تو به دور دست تنگ می شود که چشمان خیره ات به دور دست، مرا در خویش می کشید... می گویم تو زیرا مرا در خویش می خوانی و من همچنین در چشمانی که تو در دوردست داشتی و تو گویا خسته از دور دست...
بگذار صریح تر حرف بر زبان برانم...بگذار آرام باشم چون که نا آرامی مرا به مقصد نخواهد رساند... بگذار در خویش و از خویش برکشم و تو را روایت کنم...که آرزویم روایت بود و در ورای بازی کلمات، دیگران را که هیچ، خود را نیز به فراموشی سپردم... و تو می مانی با دردی که در خویش بود... و من ماندم و دردی که در خویش بود... به صداقت داشتن می ماند... به صادق بودن... که روزگار این حرفها گذشته و باورش سخت شده است... بگذار به امید فصل دیگری که نرگس ها باز روییده باشند زندگی کنیم... بگذار رویامان در کلمات کوچک معنی پیدا نکند... بگذار آرام باشیم که تا مقصد راه بسیار است...
مقصد؟ کدام مقصد؟ از کدام مقصد حرف می زنم؟ نمی دانم... از زمانی که به یاد می آورم همواره مقصدی در مقابلمان ساخته اند و ما را به آن سو راهنمایی کرده اند... من از مقصد متنفرم...از روزگاری، از کشوری، از مردمی که مدام به دنبال مقصد می دوند متنفرم...من از آینده متنفرم همان اندازه که از گذشته... من از انسانهای مقصد ساز و مقصد پرداز متنفرم...
از نفرت گفتم... نفرت هم در واژگان من معنای خویش را از دست داده است... بیا رک حرف بزنیم... از خدایمان بگوییم... همان که دوستمان داشته است... همان که هرگاه به مرز منفجر شدن رسیده ایم به بارانی، به یاری، به امیدی، به ... آراممان کرده است. همان که به قول تو حضورش همواره بوده است و ما در خوابمان ندیده ایم او را... همانگونه که در سختی... همانگونه که در آرزو...
روزگاری تو را گفتم که به قهوه همیشه تلخ می مانی... در نوشته هایت که می نگرم به یاد غمی عظیم می افتم... به یاد روزگارانی که نرسیده، بر باد رفته اند... به یاد خدایی که همواره چون رگ گردن با او بوده ایم و هیچگاه باور نکرده ایم که او چون رگ گردن با ما بوده است... به یاد آن زمانی که خواستیم احساسمان را با دیگری تقسیم کنیم و سرخورده ماندیم و در نوشته هایمان فریاد "خدا کجایی؟" بر آوردیم...
روزگاری عاشق شدیم... و چه بدبختیم که نه می توانیم از عشقمان دل بکنیم و نه می توانیم از گذشته تنفر آمیز دست کشیم... تو این روزها از درد قلبت می نویسی... تو این بار از دردی می نویسی که من آن را "تقلب" تو می دانم... بگذار این بار رک حرف نزنم... خیلی سخت است که عشق را به وادی آدمها وارد کرد... خیلی سخت است که از دیوارهای خانه ای که سراسر یادگار است دست کشید... یا از آن پنجره... یا از آن کس که تو را نفهمید... خیلی سخت است که یاد بیاوری رفتن و نبودن و نفس زدن و صدای نفس را شنیدن و خواب دیدن و نظر کرده بودن را... خیلی سخت است متفاوت بودن... و از آن سخت تر متفاوت بودن عزیزان زندگیت... گویا آمیخته شده ایم با سختی... گویا در این وادی نمی توان مثل آدمها زندگی کرد... باید دیوانه بود چون ما متفاوتیم یا شاید ادای متفاوت بودن را در می آوریم... باید آرام بود و چشم بر خویش بست که آدمها می خواهند عادی زندگی کنند... باید عاشق نبود... باید درد را فراموش کرد همچنان که خویش را... باید من را در تو و تو را در دیگری و دیگری را در دیگری غرق کرد؛ تا پس از اتمام این دور باطل و غرق شدن تمامی ما، آنگاه آدمهایی که غیر از مایند به راحتی زندگی کنند... این به آنها ربطی ندارد... ربطی ندارد که تو شب نمی توانی به خواب روی و من که به خواب می روم از سر شکم سیری نه که از سر فراموشی است...
آنچه واگویه کردم رو به تو حرف دلی بود که نمی دانم چرا پس از این همه سال تصمیم به کاغذ آوردن آن نمودم. در این دنیای خاکی جایی برای ما نیست... ما می آموزیم که عوض شویم و به همین دلیل عاشق می شویم... و این خود آغاز ماجراست... بگذار برایت رک روایت کنم... ما عاشق می شویم تا کسی متوجه فرقمان نشود... ما خود را در پشت نقاب عاشقی پنهان می کنیم به امید آنکه ما نیز ما شویم... اما مصیبت از همین جا آغاز می گردد... عاشقی ما "نشان مخصوص حاکم بزرگ" است و دمیدن بر کوس رسوایی... به هر کجا که رو می کنی سند بودن و سند نگاه دیگران که تو را حقیر می دانند... و از اینجا صبر تمام می شود... تو بندهای خویش را می دری و دست به هر کاری می زنی که نباید... عاشقی که بر باد می رود تو نیز بیگناه باید در انتظار خدایی باشی که بسیار او را خوانده ای... تو رگ گردن بوده ای و او...
برای عادی بودن دیر شده است... برای مقصد دیدن دیر شده است... برای خوب بودن در آستان همگان دیر شده است... برای توقع داشتن از دیگران دیر شده است... حتی برای بودن دیر شده است... برای در انتظار اویی بودن نیز دیر شده است... گویا زمان، دیر سالی قبل از دست رفته است و تو و من و ما بی جهت در انتظاریم... انتظاری که تمامی ندارد... ما خواهیم مرد...
ما مرده ایم... ما هر روز که نمی توانیم بخوابیم، هر روز که در خواب گذشته و آینده را درک می کنیم، هر روز که به جهت فراموشی به خواب می رویم، مرده ایم... ما به کنار دیگران و در آغوش آنها هر روز مرده ایم... گاهی به بودن می اندیشم و از اینکه در این 24 سال هر آنچه من برای آن آفریده شده ام را انجام داده ام با خیال راحت آماده مردن می شوم...
و اما اینجا رگ گردنم باز به صدا می آید... که باید بمانی و در نظر کسانی چون خویش گم شوی... باید به آنها خیره شوی و نگاه آنها را درک کنی...باید رقص عارفانه آنها را درک نمایی و من عاجزانه فرایاد می زنم که عرفان نمی دانم...و او به خواندنم چون "محمد" وا می دارد...
نازنین...
سخن به درازا کشید...گویا ما دلخوشی روزگار آدمهایی هستیم... پس باید باشیم... بگذا رک حرف بزنم... من رک حرف زدن را نیاموخته ام... آرام باش که ما شبیه همیم... تنها راه رسیدنمان به او، که به شماره نفسهایمان راه برای رسیدن به خویش گذاشته، متفاوت است... گویا باید رفت... یا علی...
سلام برادر...
۱. گويي آسمان در جلو چشمان هميشه خمارم به راه افتاده است... گويي من در خويش و از خويش بيگانه شده ام... گويي از خود بر خود برخاسته ام و در واپسين روزهاي زمانه فرياد بر مي آورم كه بايد باشم... گويي در زمانه ي عاشقي، بايد در درون نه از درون فرياد زد، كه نه اميدي براي بودن است و نه نااميدي از بودن... گويي كه به انتهاي تاريخ پرتاب شده ام كه شهوت در من اوج مي زند و خستگي هايم، اين حيوان وحشي، با زخمي بزرگ به جا مانده از زمانه، را رام مي كند كه ديگر نفسي براي فرياد شهوت و ثانيه اي لذت نيز وجود ندارد... گويي در زمانه به سان گلادياتوري گشته ام كه از نداشتن چاره براي زنده ماندن، بايد خون بريزد تا تماشاگران براي كسب اين افتخار از خونريزي وي فرياد كنند... گويي معنويت براي معنويت ساخته شده است نه براي من و نه براي آرامش قلبي كه نيلوفري گشته از جبر زمانه... گويي به همان گلادياتور مي مانم كه پس از جنگي بزرگ و كامي احتمالا شيرين از نمردن و زنده ماندن در پناه بي كسي، زنان زيبارو به مقابلت افكنده اند كه قضاي حاجتي نمايي و رفع شهوتي، كه فردا دوباره بازي نو در كار است و شادي مردم به كارزار... گويي دروغ بستن به آنچه كه انجام نداده اي به سبب انجام دادن و باور آنچه كه تو بوده اي و تو گشته اي و تو خواهي بود شايد، روزگاري نموده كاري و حكايتي گشته است كارستان...
۲. پشت كردم... به خاطر همه ي آنچه در بالا نوشتم به "او" پشت كردم... پشت كردم و آرام آرام از "او" دور شدم... مي خواندم و مي گفتم و فرياد مي زدم كه ديگر نمي خواهمت... چنان رفتنم سرعت به خويش گرفته بود كه خود نفهميدم چه مي كنم و چرا... شايد خويش را، به سان گذشته كه رفيقانم چنين مي كردند و من آنها را نصيحت مي نمودم، مستحق آنچه گذشته بود نمي دانستم... گفتمش خداحافظ... دست بر سرم نكشيد... اما آمدنش را گويي به سادگي احساس مي كردم... پشت سرم بود و من بي خيال "او"، كه نه "او" مرا، كه من "او" را فراموش خواهم كرد به گامي و به عشقي و به شهوتي و به پيكي و به پكي دست بر زمانه مي كشيدم... دست بر زمانه مي كشيدم و عشق به قلبي وقيح مي ساييدم... كه از دروغ متنفر و سرگرم دورغگويي براي فرار از "او" شده بودم... كه من ديگر سنگي براي كوبيدن بر ديوار حسرت نداشتم و آماده ي سر كوبيدن شده بودم... و تماشاگر با انگشتان شصت به سمت پايين، اجازه ي كشته شدن مرا صادر كرده بود و با چشمي گريان آماده ي سر كوبيدن شده بودم... آماده ي سر كوبيدن شده بودم كه دست بر پشتم گذاشت...
۳. دست كه بر پشتم گذاشت اشكانم بند آمد و دوباره اشك ريختم... پشت سرم آمده بود... و قلبم را آرام نمود كه "او" مرا هيچگاه رها نكرده بود... نگاهش كردم و اشك امان بريده بود... كه ديده بود مرا و من در زمانه، فراموش مي كردم حكايت فراموشي "او" را... "او" نظر انداخته بود و من از يادش...از يادش نبرده بودم كه خواسته بودم فراموشش كنم و "او"... و "او" مرا دوست داشت..."او" عاشق من بود... "او" از رگ گردن به من نزديك تر بود... گلادياتور مرده بود... من بنده بودم و اشرف... قرعه به نامم خورده بود و من عاشق... شايد مجهول بود عاشق بودنم... تنها حكايت معلوم اين بود كه "او" مرا در آغوش خويش گرفته بود...
بیایید با هم اندکی مرور کنیم... نه آنچه که گذشت، آنچه که بود....نه برای ثبت در تاریخ که تاریخ خود کار خویش را بلد است بهتر از من و تو... بهتر از ایشان... بهتر از همه فلانی های قصه ی آقای فلانی که اصلا هم مهم نیست... حتی بهتر از ما فلان فلان شده های خرداد 88...
به اواخر رمضان رسیده ایم... رمضان ماه مبارکی است گویا... در همین رمضان بود که آن آقایی که به دسترنج ما فلان فلان شده های خرداد 88، معاون اول و پس از آن رئیس دفتر گشته بود از مکتب ایران گفت و انسان را به همتراز خدا نشاند و از دوران گذار مکتب اسلام سخن به میان آورد. شاید برای ما فلان فلان شده های خرداد 88 این حرف را بتوان تفسیری دیگر نمود اما نمی دانم آن مهربانانی که نگران دخترکی خاص با مانتو رنگی و قیافه ای مشخص و بستن پارچه ی رنگ فلان فلان شده توسط آن دختر فلان فلان شده به گردن آن پسر فلان فلان شده و غیرت آن آشنایی که آمده بود برای کنجکاوی! در همایش فلان فلان شده ها بودند چه می کنند... نمی دانم آن پیرزن فرتوتی که برای رای خویش ارزش قائل شده بود و ناجی را آن انسانی می دید که در تلویزیون پته فلان فلان شده ها را روی آب ریخته بود و احتمالا 50 تومنی نقد به در خانه اش فرستاده بود می داند که دموکراسی چیست؟ که دموکراسی همین است و ناگزیر است که رای او را نیز به حساب آورد و رای او می شود نماد مظلومیت خواهی برای عده ای که ما فلان فلان شده های خرداد 88 از آن نیز سر در نمی آوریم. رمضان ماه مبارکی است گویا... که دیگر رسانه ی ملی ربنای شجریان را پخش نمی کند و البته شبکه تهران ربنایی ساخته بود به جایگزین و کیفیتی نازل و در پایان ما به این نتیجه رسیده ایم که او نیز یکی از فلان فلان شده های خرداد 88 بوده است... رمضان ماه مبارکی است گویا... که آقای منتخب به صراحت می گوید دلش نمی خواهد قانون را اجرا کند و همه چیز به فلان فلانش است... که آقای اصلا فلان نیست هم که همواره در راستای قانون مداری کباده می کشد و در کنج اتاق نازنینش علاوه بر سکنی به بحث در این باره می پردازد هنوز نظرش را در این مورد ابراز ننموده است... رمضان ماه مبارکی است گویا... که سخنگوی شورای فلان از خبرنگاران فلان فلان شده می خواهد با هم برای اجرای قانون دعا کنند...
از رمضان که بگذریم باید اندکی ذهنمان را به کار اندازیم و خاطراتمان را مرور کنیم... به این جملات دقت کنید... "من که نديده بودم اما ـ فلاني ـ تعريف مي کرد ، شب آخري بنده خدايي بود که با يک پوستر بزرگ محمود رفته بود مقابل ستاد جناب مير و در سکوت پوستر محمود را بالا نگه داشته بود. ايده اش اين بود که تا نفر آخر ستاد جناب مير نروند ، او هم نمي رود. اين هم به نوعي تبليغ بود ، ميگفتند چند فحش آب دار و متلک هاي +18 هم حواله اش شده اما بي صدا ، همچنان چند ساعت ايستاد و خستگي ناپذير پوستر را در دست گرفت تا نفر آخر ستاد جناب مير که رفت ؛ او هم رفت. هيچ کس او را نشناخت"... نمی دانم ما فلان فلان شده های خرداد 88 آن شب کجا بودیم که چنین فردی را ندیدیم و این می شود حکایت ایام فلان و سند فلان...
"قبلاً بارها به او گفته بودم : ـ فلاني ـ جان ، در اين انتخابات هيچ کاره باش . هر بار جواب ميداد: دوست دارم از سياست متنفر شوم. قصد ندارم در اين انتخابات کاره اي باشم و از اين حرفها"... گفته بودم متنفرم... گفته بودم از اینگونه زندگی کردن متنفرم... اما گفته بودم که عذاب وجدان دارم... "چند روز مانده به آغاز تبليغات انتخابات پيدايش نبود. اما دورادور احوالش را داشتم . تا اين که يک روز احتمالاً براي فرار از گرما هم که شده آمد ، بهش گفتم ـ فلاني ـ مگر قرار نبود در انتخابات هيچ کاره باشي؟ حالا که شدي همه کاره؟ همچنان تأکيد داشت که هيچکاره ام و ميخواهم از سياست دور باشم. به او گفتم: اگر کاره اي نبودن را دوست داري ، پس چرا هنوز چيزي نشده براي ستاد جناب مير ، ميز و صندلي تحويل گرفته اي. مانده بود از کجا فهميده ام ، نه از آن نخواستن ها و نه ازاين همه کاره شدن ها"... واقعا نه به آن نخواستن ها و نه از این همه کاره شدن ها... من درست فکر کرده بودم... باید از سیاست متنفر بود تا بتوان بر در ستادی ایستاد و باور خویش را فریاد زد... باید از سیاست متنفر بود تا اتفاقات پس از فلان را دید و فلان را به فلان سپرد و بی دغدغه از فلانی ها نوشت... همان روزها به آن فلانی گفتم که تو خودت را جمع کن که در پستی که هستی باید بی طرف بمانی و آن شب در پس مناظره به قول آقای اصلا فلان نیست فینال جهانی، در جلو ستاد میر چنان فریاد می کشید که یادم رفت من از این بازی به کنارم یا او... آن روز که در ظهر گرم خرداد فلانی مقابل ستاد میر در سی متری هلال احمر سر و گوش آب می داد شاید نمی دانست من او را می بینم اما در مرام ما نیست چنین به حکایت میز و صندلی حوالت دادن که گویا حکایت پست او نیز عوض گشته بود...
در زمانه ی تندروانی که دم از میانه روی می زنند شاید باید آرام بود که آن عاشق محمود، خود رطب خورده منع رطب می کرد و همچنان نیز و دلیلش هم همین فلانی بازی برای ما فلان فلان شده های خرداد 88...
بس است... خسته شده ام از این حکایت سیاست که سیاست این نیست... روزی آقای فلانی برایم نوشت: "یادی برای آنکه اسیر آفت سیاست زدگی در جوامع شکسته نشویم"... و روزی دیگر چنین: "فرزند دلابندم؛ جوانم؛ محمود و میرها بهانه اند آنچه فلاح می آید ماییم و مشتی آرمان ترک خورده و آنچه فنا می شود ماییم و باز هم مشتی آرمانهای ترک خورده. فاین تذهبون؟"... شاید سکوت بهترین راه باشد برای آنی که ترجیح می دهم ساعت ها با او تئاتر ببینم تا اینکه اسیر سیاست زدگی جوامع شکسته (دردی که امروز خود به آن دچار شده است و به این ترتیب که گذشت گاهی ترجیح می دهد آب به سوراخ این و آن بریزد و نمک بر زخم های کهنه اما همچنان تازه باشد) باشم... از این پس سکوت خواهم کرد حتی که وی قصد چنین کاری را نداشته و فاین تذهبون خویش را از یاد برده باشد...
این قدر میاندیش به دریا شدن ای رود / هر جا بروی باز گرفتار زمینی...
از زمين و آسمان بر سرم لواشك مي باريد...در بوران و بحران بيسكويت گرفتار شده بودم و هي تند و تند از مقابل چشمان عبور داده مي شد...گويا كه دسيسه اي طراحي شده است از نوع خانوادگي...توطئه پسر خاله و دختر خاله و پسر عمو و پسر دايي و دختر عمه...چه لواشك و بيسكويت باراني بود...كه مادر بود نامش...
چونان پاندول ساعت مي رفت و مي گذشت از مقابل چشمانم كه گويا به نامجو حوالت مي داد مرا...چادر گل گلي اش سنش را پنهان مي كرد و پشت به من سرگرم جوانتر از خويش هم نوعي بود...چنان چابك مي نمود كه مي پنداشتي لحظه اي ديگر تو را نيز در خويش خواهد كشيد...و تو وسوسه مي شدي...كه آيا بايد اين لذت را در آغوش بكشي...اما بي قرار و خسته بودم...كه هجوم سنگيني پلكها تو را بي رمق نموده بود...كه نامجو هم بود...كه مادر بود نامش...
زل به چشمان زده بود زل زدني...هر از گاهي از كنارم مي گذشت و اسكناسي بر دست، خود را به من معرفي مي نمود...ديگر مي دانستم از من چه مي خواهد...ديگر مي فهميدم چرا هي مي رود و مي آيد...سايرين نيز آموخته بودند چونان من...پول هاي من كم و پول هاي او زياد شده بود...كه مادر بود نامش...
دست در دست بودند...گاهي آرام گاهي رام...گاهي بي قرار گام ديگري...گاهي برقرار گام ديگري...بي خيال خويش...آبي شده بود آسمان كه مي خواستند همراه كنند مرا با نگاه خويش و من شرمنده نگاهشان كه نگاهم نموده بودند...كه آنها سالياني همراه بودند و من براي لحظه اي در ميان...پس عشق ورزيدم به آنچه بودند...كه مادر بود نامش...
زرد هستند...با رگه هايي از قرمز...شايد هم نارنجي...عاشق اين جماعت شده است گويا...دستانم چونان هميشه كم توان است...به خويش فشار مي آورم اما نمي شود...عرق بر پيشاني ام...جلو...عقب...تو مي تواني...چيزي سقوط كرده است انگار...كه مادر بود نامش...
مي دود و مي چرخاند و مي خندد و مي خندد با او...بر وسط آن دايره بزرگ كره كوچك را رها مي نمايد ومي خندد و مي خندد با او براي نجات كره...كه مي ترسد و مي ترسد با او از براي حالتي دگر شدن...كه عشق مي ورزد و عشق مي ورزد با او كه بي خيال دنيا كه دنيا با او...كه مادر بود نامش...
از دور مي آمد...اخم كرده بود...و ديگري سرخورده بود كه دقايقي نگذشته،كه آمده بود...لحظاتي گذشت...اخم ها عميق تر و سرخوردگي ها بيشتر...چنان ترك نمود موقعيت را كه گويي به قصد كشتن، شايد هم كشته شدن، مي رود...و ديگري لحظه اي سر گذاشت و گذشت...شايد به قطره اشكي...كه مادر بود نامش...
لحظه اي به آرزويي مي انديشم...دست مي برم كه مولكول ها را در هم كنم...و فرياد...ساعتي بعد...كه من دويده و رفته ام...كه مادر بود نامش...
از دور دست صدايي به گوش مي رسد...باشه،قبول...خشك مي شوم...سرد مي شوم...خيس مي شوم...داغ نيز...چه مي شود مرا انگار...دور شده است...مرا مي نگرد...بارها و بارها...رفته است و از آسمان سيل لواشك بر سرم مي بارد...كه مادر بود نامش...
آيا مي شود او مرا نخواهد...آيا مي شود مني كه سال ها در كنار او بزرگ شده ام را نخواهد...آيا مي شود مرا كه با او در عرش عبادت مي كنم را نخواهد...آيا مي شود بد بود و دل نداشت...آيا مي شود...اندكي كه دور مي شوم به قصد شايد قربت يا شايد از سر نياز، ناگهان در مقابلم ظاهر مي شود...گويا آرام گرفته ام...آيا آرام گرفته ام...اينجا همان جاست...اين خود اوست...اينجا بود كه مرا به پتويي مهمان نمود...كه مادر بود نامش...
آمده بودم گويا براي رفتن...اما آورده شدم براي ماندن...شايد...نمي دانم...كه مادر بود نامش...
از اين سو به آن سو...گويا بازگشته ام و گمشده ي آشناي خويش را يافته ام...از اين سو به آن سو...نامجو هم هست و همراه...گويا باراني هم باريده بود...گويا باران خيس كرده بود شايد مرا نيز...گويا آسمان ميمنت حضور مي داد...گويا گفت غم دارد...گويا همين روزها بود كه سالياني رحيل سفر خوانده بوديم...گويا دستان عرق كرده ام را ساعت ها قبل فهميده بود...كه مادر بود نامش...
"بسمه تعالي
محضر حضرت آيت الله خامنهاي دام ظله العالي
رهبر معظم انقلاب اسلامي
سلام عليكم
ضمن ارسال رونوشت نامه كناره گيري مورخه 88.5.2 جناب آقاي مهندس اسفنديار رحيم مشايي از معاونت اولي، به استحضار ميرساند كه مرقومه مورخه 88.4.27 حضرتعالي به استناد اصل 57 قانون اساسي اجرا شد.
محمود احمدينژاد"
آنان که فریاد هایشان در خصوص فصل الخطاب بودن سخن رهبری گوش فلک را کر کرده است به جملات بالا به عنوان یادگاری در تاریخ انقلاب اسلامی نگاه بیاندازند و مداوم با خود مرور کنند. این جملات نه به سان "خس و خاشاک" در جو گیری از سوت و کف های مردم نوشته شده است نه در اشتباهات از شوق آنکه مردم تو را بر سر دست برده اند. این جملات را محمود احمدی نژاد یک شب خنک تابستانی (البته احتمالا زیر کولر) خطاب به رهبر نوشته است. دقت بفرمایید! احمدی نژاد فرموده است: "مرقومه مورخه 27/4/88 حضرتعالي به استناد اصل 57 قانون اساسي اجرا شد"!!!! وا حیرتا!!! نمی دانم کفن پوشان کجا بودند آن روز که نصیحت رهبری و فصل الخطاب بودن ایشان به حکم حکومتی تبدیل گشت و مرقومه اش مساوی اصول قانون اساسی قرار گرفت و طبق یکی از بند های آن اجرا شد. با رهبری که نظرش به نظر احمدی نژاد نزدیک تر بود مانند یک فرد عادی توسط احمدی نژاد رفتار شد و کفن پوشان دم بر نیاوردند... اما برای اطلاع آنان که کفن هایشان در وقت نیاز و از سر دستور از گنجینه هایشان در می آید نامه همان روز احمدی نژاد به مشایی را نیز مرور می کنیم: "با تقدير فراوان از بزرگواري و پذيرش مسووليت معاونت اولي كه علي رغم ميل شخصي جنابعالي و با اصرار اينجانب انجام شد مجددا تاكيد مي نمايم كه شما را انساني خود ساخته ، مومن و دلباخته حضرت ولي عصر(عج) و با تعهدي عميق و آگاهانه به خط نوراني ولايت و مباني جدي اسلامي و خدمتگزاري توانمند و صديق به ملت الهي و عزيز ايران مي شناسم." و البته این جملات را می توانید مقایسه کنید با جمله ی: "ایام عزت مستدام" در پایان نامه خطاب به رهبری. البته تفکرات حلقه ی یاران احمدی نژاد را بسیار باید خواند. مشایی را که همه می شناسیم و نیاز به توضیح اضافی ندارد. محصولی و داستان ثروت او هم که "پشت در گذاشت و برای خدمت آمد" را نیز همه شنیده اید. تخصص گرایی هم که در آقای علی آبادی معنی پیدا کرد. رئیس سازمان تربیت بدنی،وزارت نیرو،معاون عمرانی شهرداری،رئیس کمیته ملی المپیک و به تازگی هم معاون وزیر جهاد کشاورزی و رئیس شیلات. از همه این حرفها که بگذریم حکایت شهرستان شدن گراش هم قصه ای است خواندنی از عملکرد دولت پس از نهم. توجه بفرمایید! آقای رحیمی که وی خود شاخصی واقعی است از اطرافیان احمدی نژاد، فرموده اند شهرستان شدن گراش حقی بود که پس از سالها به مردم گراش داده شد. نمی دانم رحیمی از کدام حق صحبت می کند اما می دانم رحیمی و امثال او حق خود را خوب می شناسند که گویا نقد هم پرداخت شده است! دولت اصلاحات و استاندار لاری او خنج را جدا کرد و این هم از این دولت...البته اگر خنج مقداری از شرایط را دارا بود گراش که در نداشتن شرایط و شهرستان شدن و دور فرمودن قانون دست همه را از پشت بسته است. البته فراموش نکنید آنها خائن!!! بودند و اینها مطیع!!! ولایت... خدا را شاکرم که عمرم به دنیا بود و مطیع بودن را نیز دیدم و...
در اجتماعات لار به دوستی گفتم این هم دست گل رئیس جمهور شما! حالا هی بروید به او رای دهید...جواب داد:ما به خاطر این چیزها به او رای ندادیم...گفتم:مانده ام به خاطر مشایی و رحیمی که رای نداده اید...به این خاطر هم که رای نداده اید...مطیع ولایت بودن را هم که نمردیم و دیدیم پس واقعا(؟!) به چه دلیل رای داده اید...
محمود و مشاورانش در دنیایی دیگر زندگی می کنند...دنیایی که شاید به اندیشه های مخالفان او نزدیک تر باشد اما آنچه را هیچگاه نفهمیدم اینکه در این بی اعتنایی به "آقا سید علی" کفن پوشان همیشه آماده در صحنه کجا بودند...
.......................................................
این مطلب در شرایطی نوشته شد که لارستان روزهای خوبی را سپری نمی کند و نمی دانم چرا قلم مرا به این سو برد...
باری
چه سنگین است!
با سایه های تار
با سایه های پیش پا افتاده ی بسیار
با سایه های ساده ی سطحی؛
از عمق اقیانوس
از ارتفاع آفتاب و آسمان
گفتن!
تکلیف من با من
تکلیف من
با سایه های خویشتن
این است!
قیصر امین پور
ثانیه ها می گذرد و باید بروم...نمی دانم این فصل تازه چگونه خواهد بود...اما هر چه باشد،
با "او" خواهم بود...
................................................................
گوشی موبایل زنگ می خورد:
- سلام سجاد...باورت می شه امروز کی زنگ زد...
حرف می زنیم و حرف...دوستم از مخاطبش می گوید و من چونان همیشه از "خیر بودن" و "هر
آنچه قسمت باشد"...بی دغدغه نیستم...اما چندان دغدغه ای هم ندارم..."تهی" نیستم...
اما دلیلی نیست برای "سرشار" بودن...
"میانه" ام...میانه ای در امتداد...
- سجاد امشب تفالی به حافظ بزن واسم..."حافظم" گیج می زنه!...
قول می دهم به محض رسیدن به خانه خواسته اش را اجابت کنم...به خانه که می آیم همین
"میانه" بودن قولم را به فراموشی می سپارد تا دمدمه های صبح...باز هم همان "میانه" بودن به
یادم می آورد که قول داده بودم...دست به دیوان "خواجه" می برم...
ناگهان "سرشار" می شوم...نه از تفالی که برای او زده ام...حال که بیت ها را دقایقی است برایش
خوانده ام و او تشکری نموده و قصه تمام گشته است...دیوان را در دست می چرخانم و نظری به
صفحه دوم کتاب می اندازم...نوشته شده است: "شهریورماه 1385"..."سرشار" می شوم...از
یادآوری دیوان حافظ هدیه ای "او"...بار دیگر عهد می شکنم... نفرت ازتفال زدن برای خویش را در
خود پنهان می دارم و به نیت "او" لب به فاتحه خوانی می گشایم...
"ای حافظ شیرازی، تو واقف هر رازی ..." و حافظ به صدا می آید:
"اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید/عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید..."
"سرشار" می شوم...
باید بروم...باید گذر کنم...برای "او" می نویسم...شاید رفتنش و رفتنم علاج باشد برای...
"اصلا مهم نیست" برای چه...مهم رفتن است که مدام اتفاق می افتد...
ثانیه ها می گذرد و باید بروم...نمی دانم این فصل تازه چگونه خواهد بود...اما هر چه باشد،
با "او" خواهم بود...
اگر "او" را دیدید، وصیتم را به گوشش رسانید...همان که بر جلد کتاب دیگری از برای "من" به تاریخ
زمستان 85 نوشته بود:
"...تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی،
همت کن،
و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است!"
یا علی...
در دو پست قبل عهدی را با خود شکستم و پیش از درج این پست به همان عهد بازمی گردم...
بگذریم...
یا علی...
"این قرار عاشقانه را عدد بده"...
"هفت" برای ما ایرانی ها عدد مقدسی است.از "جشن های هفت شبانه روز" گرفته تا "سفره
هفت سین". اعتقاد به اعداد پیشینه ای طولانی دارد و دیگر مصداق بارز آن نحس پنداشتن "سیزده"
است. در این مقال سعی بر آن نیست که در باب "عدد" سخن گفته که آن خود حکایتی دراز است
بلکه قصد آن است پیرامون همین "اعتقاد" یا به عبارتی "باور" صحبت شود. "اعتقاد" یا "باور" که
از آن به "ایدئولوژی" یاد می کنند.
هر "ایدئولوژی" طرحی آرمانی از جامعه دارد که پدید آوردن آن را از هواداران خود خواستار است.(۱)
"ایدئولوژی" بر آمده از فهم واقعیت،تطابق تصور با واقعیت و ارزشگذاری بر واقعیت است. در تفسیر
علم سیاست "ایدئولوژی را به مثابه نقشه برای گزینش روش و تفسیر سیاست"(۲) می دانند.
دقیقا این همان نقطه ی مورد نظر نگارنده است. هر کسی تفسیری از واقعیت دارد. زمانی "هفت"
را مقدس ترین و سیزده را نحس ترین می داند و با استفاده از ویژگی های گفته شده در بالا، باوری
از واقعیت را برای خویش سامان می دهد.
متاسفانه این مقوله در زمینه هایی چون "دین" و "سیاست" رنگ دیگری به خود می گیرد. "کلیسای
قرون وسطی" و "بر حق بودن در سیاست" ثمره های ایدئولوژی در دو زمینه پیش گفته است.
می توان گفت ایدئولوژی بیش از آنکه سودمند باشد،مضر است زیرا که آن طرح آرمانی تنها رویایی
است که پیروان آن را از "واقعیت" دور و مجبور به تغییر "واقعیت" بر اساس خوشایندهای ذهنی میکند.
مردم ما سال هاست با ایدئولوژی های خویش همراهند و این دلیل محکمی است برای فهم اینکه
گاهی "هفت" را مقدس،گاهی "سیزده" را نحس،گاهی "فردی" را بهترین و در گاهی دیگر همان "فرد"
را در تقابل با "آرمانشان" می دانند...
مصداق از این دست بسیار است و آدمی همواره درگیر ایدئولوژی های خویش...
"ببین دیازپام ده خورانده اند خلق را...دود سیگار را ببین برو بمیر...دلت به انتظار چشم هاست
عدد بده...ببین جهان چگونه کرده است راست...به باد رفت...تمام ایده ها و آرزو ز یاد رفت...
ببین احاطه کرده است عدد فکر خلق را..."(۳)
............................................................................
(۱) دانشنامه سیاسی ، داریوش آشوری
(۲) بنیادهای علم سیاست ، عبدالرحمن عالم
(۳) سه راه آذری ، محسن نامجو
فصل اول: اول تیر ماه
دعوت شده ام.مهمانی برپاست و دعوت کننده را به رسم عادت باید با هدیه ای از باب
تشکر شاد نمود. از هدیه خریدن متنفرم. اما کاری نمی شود کرد. این بار خودم تنها هستم
و دسترسی به کمکی نیست.
فصل دوم: همان اول تیرماه
بعد از کلی فشار به ذهنم می رسد کتابی هدیه دهم. هدیه دادن کتاب در وانفسای کیف،
ادکلن، شلوار، تیشرت و مجسمه شاید به چشم نیاید اما ماندگار است، با نوشتن دو بیتی
در صفحات اول.
فصل سوم: باز هم همان اول تیرماه
وارد کتاب فروشی می شوم و کتاب را می خرم. طبق عادت نگاهی هم به سایر کتاب ها
می اندازم. این کتابفروشی مجموعه ای است از کتاب های ارزشمند. ناگهان چشمانم قفل
می شود و آرزویی در ذهنم روشن.
فصل چهارم: اول تیر ماه بعد از کتابفروشی
دو کتاب ارزشمند "جورج اورول" در دستان من است. "قلعه حیوانات و "۱۹۸۴"...
فصل پنجم: اول مرداد ماه
فرصتی دست می دهد و "قلعه حیوانات" را در یک روز می خوانم...
فصل ششم: ۸ مردادماه
"۱۹۸۴" تمام می شود...در طول خواندن کتاب فهمیده ام که "وینستون" قهرمان داستان
نسبت به "حزب" در کشوری توتالیتر به نام "اقیانوسیه" دچار بدگمانی می شود و در همان
فصل اول می نویسد "مرگ بر ناظر کبیر". هر چند بعدا معلوم می شود او هفت سال زیر نظر
بوده است و مردی به نام "اوبراین" از "حزب مرکزی"(رده بالاتر از اعضای حزب در نظامی هرمی:
ناظر کبیر-حزب مرکزی-حزب-رنجبران) با او ارتباط برقرار می کند و او با اعتماد به "اوبراین" دستگیر
می شود.
فصل هفتم: ۸ مردادماه
"رفیق اوبراین" عجب موجود غریبی است...کتاب "۱۹۸۴" هم همینطور...
فصل نهم: ۸ مرداد ماه
"اوبراین" در بازجویی به "وینستون" می گوید: "دو دو تا می شود پنج تا"... "وینستون"
نمی خواهد باور کند اما "اوبراین" به او می فهماند که اگر او و "حزب" بخواهند این می شود
و باید بشود..."وینستون اسمیت" باید از روی اختیار و باور قلبی بفهمد که "دو دوتا می شود
پنج تا" و از سودای وجود "باید به ناظر کبیر عشق بورزد"...
فصل دهم: ۸ مرداد ماه
کتاب تمام می شود در حالی که "وینستون" در پایان کتاب "بر وجود خویش غالب آمده بود
و به ناظر کبیر مهر می ورزید."
فصل یازدهم: ...
...
پدرکم حجت دوباره سلام!
نمی دانم قسمت چیست که "روایت پانزدهم" این پسرک سر به هوا و غرق در "خود را به خواب
زدگی" دوباره با تو سر نجوا دارد...البته دیگر می دانی که این بار درباره انتخابات نیست که روایت این
حکایت "مثنوی هفتاد من کاغذ" است و تکرار مکررات...پس بگذریم.
غرض از مزاحمت نامه ات بود خطاب به محمود (همان دکتر احمدی نژاد خودمان):
سندي بدون سلام خطاب به رئيس جمهور اسلامي ايران
عجب زیبا نوشته ای... داغی که بر آرمانت نشسته است را می گویم...دغدغه ات مانند سایرین
همفکران برای رهایی از این گرفتاری... عجب این "مرغ یک پای محمود" که فوق العاده هم "دهن
کج" است "چیز" جالبی است...شما هم که عاشق "چیز"ها...
اما برادرم!
این همان "محمود"ی است که "حکایتت با او چیز دیگری بوده است"،این همان "محمود"ی است که
"روزهای آرمانیت از سوم تیرماه ۸۴" را رقم زده است، این همان "محمود"ی است که سنگ محک
"فرق اصولگرایان و اصلاح طلبان" است، این همان "محمود"ی است که "عشق است"!!،این همان
"محمود"ی است که پس از آن همه تعریف و تمجید و بت سازی امروز مخاطبش می کنی و فریاد
بر می آوری که "ما يعني جماعت اصولگرا، چهره ها را در آيينه زلال آرمانهايم مي جوييم"
نه "آنان (که) همه آرمان هاي خود را در چهره ها مي جويند"( این آنان همان اصلاح طلبانند!!!)،
این همان "محمود"ی است که همه او را می شناختیم با همین و همان خصوصیات...مگر چه
چیز عوض شده است برادر؟؟!!
محبی پور جان!
گویا بد درد کشیده ای که این درد را هم "نوشته ای برای خویش" بر صفحه ی مجازی رانده ای...
نگو "اصلا مهم نیست" که اطمینان دارم و داری که تو ایستاده ای بر سر آرمانهایت...اما برادر تو
بهتر از من می دانی که آرمان ها یا نباید مصداقی شود(که در نامه ات بسیار بر آن پای فشرده ای)
یا اگر شدند باید "چشم اسفندیار"ها را هم تحمل نمود...
برادر!
سخن را کوتاه کنم که باز می گویی "روده درازی"...اما برادر ما همه از علاقه محمود به "حلقه ارومیه"
و به خصوص "اسفندیار جان"، مانند شما و خیلی های دیگر خبر داریم و تو و مابقی اگر بگویید نمی
دانستید گویا گناهی بر سر آرمانتان(بر طبق نامه ات) مرتکب شده اید...
حجت!
من بی خیال اسفندیار خوابم برده است...تو هم گویا با نامه ات ثابت کرده ای که نمی توانی
بخوابی...حتی نمی خواهی این بار را بر دوش بکشی و نامه را "کفایت"نامه می خوانی...پس حالا
که دغدغه آرمانت را داری "از دلی سوخته با اخگر عشق" به جای "هیهات" و "برائت" در زمانه ای
که "اهل سیاست منطق حکمت"(۱) که هیچ حکایت آرمان شما را و چشم های سیرت بینتان را هم
نمی دانند، آسوده از "زخم زبان ها" "خود را به خواب بزن"...
شب بخیر،آقای "اصلا مهم نیست"...
.......................................................................
(۱)چرا اهل سیاست منطق حکمت نمی دانند / خدایا بار دیگر بعثتی بخشا شبان ها را ، شعر زخم زبان ها ،
علیرضا قزوه